تبليغاتX
من مي‌گم ... - به خاطر خدا ...

تاريخ نگارش: 18/9/1387

به خاطر خدا ...

امروز اطراف دانشگاه تهران طرح استقرار بود. قرار بود رضا خاتمي، برادر رئيس جمهور سابق ايران سخراني ايراد كند و چون سخنراني ايشان هميشه پرشور بوده و شورش ديگران را هم مزه دار مي‌كند، ما آنجا بوديم تا با آب باطوم اين مزه را از دهان همه بشوييم! البته اتفاق خاصي نيافتاد و از ساعت 0600 تا 1500 فقط چند دانشجو و خبرنگار مزه گرفتند و ما كه نه، همكاران ما در يگان ويژه و گروه ضربت مزه‌شان را تصحيح و تعديل كردند. قصدم از نوشت اين چيزها نيست. امروز همچنان كه در مخفي‌گاه خود مستتر و در حال پاييدن خيابان بودم، آقايي با كت و شلوار مشكي كهنه اما تميز و بسيار مرتب، ناگهان جلوي كوچه و وسط پياده‌رو ايستاد. يك نان سنگك دستش بود. نان را در دستش جابجا كرد و وارد جوب آب خشك خيابان كارگر شمالي، پشت يك سطل آشغال شد. يك كيسه رنگي را داخل جوب وارسي كرد. ديد خالي است. نان سنگك خودش را طوري روي شير آب آتش‌نشاني گذاشت كه نيافتد. بعد مقدار زيادي نان خشك را از داخل جوب برداشت و داخل آن كيسه رنگي گذاشت. صحنه واقعاً جالبي بود. داشتم پيش خودم فكر مي‌كردم چرا ادمها اينقدر متفاوتند؟ همه مي‌دانند كه نان بركت خداست و حفظ حرمتش واجب است. اما نكته جالب اينكه آدمها به خاطر خدا چه كارهايي انجام مي‌دهند! يكي داخل جوب خيابان مي‌شود و ديگري حتي ناني را كه دور مي‌ريزد، در يك پلاستيك جمع نمي‌كند و همينطوري يلخي در جوب مي‌ريزد.

اما چيزي كه هست خدا هميشه بزرگ است و بوده!

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 21:27 توسط مصطفي گازري |