اعتراف
اين روزها خيلي چيزها دارد بيمعني ميشود.
اين روزها خيلي دوستها از هم ميرنجند.
اين روزها خيليها فحش ميخورند.
اين روزها هيچكس به حرفهاي ديگران گوش نميكند.
اين روزها شايد حتي براي كم كردن روي ديگران حاضر باشيم از روي اعتقادات خودمان بگذريم.
اين روزها شايد هيچوقت تمام نشود.
اين روزها شايد همه دارند اشتباه ميكنند.
اين روزها از زندگي به شهر من خوش نميگذرد.
اين روزها از زندگي به من هم خوش نميگذرد.
اين روزها حتي شايد تصميم گرفتن خيلي دشوار است.
اين روزها شايد متهمكردن ديگران خيلي آسانتر شده.
اين روزها شايد دلهايمان بيشتر از هميشه از هم دور است.
اين روزها شايد بيشتر از هميشه در ميان دوستان خود تنها هستم.
اين روزها شايد بيشتر از هر وقت ديگر به دوستانم فكر ميكنم.
اين روزها شايد بيشتر از تمام زمانهاي گذشته حواسم پرت ميشود.
اين روزها شايد بيشتر از هميشه دلم ميخواهد سربازي تمام نميشد.
اين روزها شايد بيشتر از هميشه دلم ميخواهد فرصت سربازي داشته باشم.
اين روزها شايد بيشتر از هميشه به فكر اين هستم كه استفادهام چيست.
اين روزها بيشتر از هميشه به اين فكر ميكنم كه چرا تغيير را دوست نداريم.
اين روزها بيشتر از هميشه به اين فكر ميكنم كه تغيير سختترين كار دنيا است، اما از همه شعارهاي دنيا فريبندهتر است.
اين روزها بيشتر از قبل در اين انديشهام كه واقعاً ارزش فكر آدمي چقدر است.
اين روزها بيشتر از قبل در اين فكرم كه چرا من مثل مردم نميتوانم خودم را بر ديگران ترجيح دهم.
اين روزها بيشتر از قبل از گردش افكار و مواضعم ناراحت ميشوم تا عصبانيت بقيه را تحملپذيرتر كنم.
اين روزها بيشتر از قبل با خودم حرف ميزنم.
اين روزها بيشتر از قبل براي خودم سخنراني ميكنم.
اين روزها بيشتر از قبل تنهايي را دوست دارم.
اين روزها بيشتر از قبل به دنبال راهي هستم تا از تنهايي فرار كنم.
اين روزها بيشتر از قبل به ياد مرگ هستم.
اين روزها ديگران مرا به چشمي متفاوت نگاه ميكنند.
اين روزها ديگران توقعي بيشتر از من دارند.
اين روزها ديگران كمتر به حرفهاي من گوش ميكنند.
اين روزها ديگران كمتر بهانههاي من را ميپذيرند.
اين روزها ديگران كمتر استقلال من را رعايت ميكنند.
اين روزها ديگران بيشتر به هم فحش ميدهند.
اين روزها ديگران بيشتر با هم نامهربان شدهاند.
اين روزها ديگران كمتر وسط ميدان جنگ ميايستند و به اطرافشان عاقلانه نگاه ميكنند.
اين روزها ديگران كمتر به آزاديهاي هم احترام ميگذارند.
اين روزها ما با هم نامهربانتر شدهايم.
اين روزها ما عاشق هم نيستيم.
اين روزها ما دلمان براي ايران كمتر ميتپد.
اين روزها ما اصلاً ابايي نداريم كه با هم مخالفت كنيم.
اين روزها ما انگار براي هم هيچ احترامي قايل نيستيم.
اين روزها ما انگار براي خودمان هم هيچ احترامي قايل نيستيم.
اين روزها ما براي خطاب ديگران فراتر از تمام مرزهاي ايراني بودن ميرويم.
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او ميگفت "آقاي كارتر"
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او هميشه اول خوبيها را ميديد.
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او بديهيها را در دلش نگه ميداشت.
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او اعتقاد راسخي به ماوراءالطبيعه داشت.
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او ميگفت با هم برادر باشيد، شما را چه شده است.
اين روزها ما از امام دم ميزنيم اما يادمان ميرود او از طرف پروردگارمان يادآوري كرد كه "حب الدنيا رأس كل خطيئه"
اين روزها ما براي هم شعر ميسازيم و بلند و بلند براي به سخره گرفتن هم آنرا فرياد ميكنيم.
اين روزها ما يادمان رفته كه خدا و دين از هم جدا نيستند.
اين روزها ما يادمان رفته كه دين يك بسته پيشنهادي نيست.
اين روزها ما يادمان رفته كه همه گفتيم "بلي"
اين روزها ما كمتر به ياد مرگ ميافتيم.
اين روزها ما كمتر احساس نزديكي به خدا ميكنيم.
اين روزها ما كمتر يادمان ميايد كه قبلاً چه كردهايم.
اين روزها ما بيشتر چشمانمان را ميبنديم و بنده حرف ديگران هستيم.
اين روزها ما بيشتر با هم از در ناسزگاري بيرون ميآييم.
اين روزها ما خيلي راحتتر هم را مرزبندي ميكنيم.
اين روزها ما خيلي سختتر مرزهاي بينمان را در مينورديم.
اين روزها ما خيلي سادهتر هم را از مرزهاي وجودمان بيرون ميكنيم.
اين روزها ما خيلي بيشتر دورادور هم را ميپاييم.
اين روزها ما هر روز صبح با عينك از خواب بيدار ميشويم.
اين روزها ما كمتر عينكهايمان را از چشمهامان ميگيريم.
اين روزها ما كمتر فرصت داريم تا حداقل دستمالي به شيشههاي جلوي چشمانمان بكشيم.
اين روزها ما بيشتر قانون ميخوانيم.
اين روزها ما بيشتر قانون ميدانيم.
اين روزها ما بيشتر از قانون فرار ميكنيم.
اين روزها ما حتي از سرگرميهايمان هم لذت نميبريم.
اين روزها ما خيابان را بر سر سفره كشيدهايم.
اين روزها ما يادمان رفته بركت خدا حرمت دارد.
اين روزها ما يادمان رفته خيابان، خيابان است، خانه، خانه.
اين روزها ما يادمان رفته هرچند ظاهرمان مدرن است، اما همان خانوادههاي سنتي هستيم.
اين روزها ما يادمان رفته كه احترام بزرگترها واجب است.
اين روزها ما يادمان رفته كه حق نداريم به كسي توهين كنيم.
اين روزها ما يادمان رفته كه صبحها آيتالكرسي بخوانيم.
اين روزها ما يادمان رفته نان و پنيرك بخوريم.
اين روزها ما يادمان رفته "آري، آري، جان خود در تير كرد آرش" نه "آري، آري، جان خود در تير كرد آرش"
اين روزها ما يادمان رفته سلام چه مزهاي داشت.
اين ما يادمان رفته كه سلام نام خدا است.
اين روزها ما يادمان رفته پيمانه همه چيز نيست، ترازو مهم است.
اين روزها ما يادمان رفته از آينده چي ميخواهيم.
اين روزها به ما ياد دادهآند، آفتاب مضر است. كرم ضد آفتاب بزنيد.
اين روزها به ما ياد دادهآند عينك سياه به چشم بزنيم، تا همه جا را سياه ببينيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند سياهيها را رنگ سفيد بزنيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند هرچه سفيد بود قابل قبول است.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه اين رنگها هستند كه به مردم هويت ميبخشند.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه وجه تشابه آدمها هم رنگ آنها است.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه سبز يعني دوست، قرمز يعني دشمن.
اين روزها به ما ياد دادهاند فكر نكنيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه از فكرمان استفاده نكنيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه آدم مهم كسي است كه سرش شلوغ است.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه كسي كه سرش شلوغ شد، بايد كعبه آمال ديگران باشد.
اين روزها به ما ياد دادهاند به هموطن خود اعتماد نكنيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه با مشكلات خودمان، مشكلات ديگران را فراموش كنيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه حل مشكلات ديگران را اندوخته دنيايي خودمان بدانيم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه راه رسيدن به هدف تباني است.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه كار مال خر است.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه با هم به او بخنديم.
اين روزها به ما ياد دادهاند كه ديگران براي ما كاري كردند تا براي آنها جبران كنيم.
اين روزها توجيهاتمان براي هم خندهدار شده.
اين روزها اصلاً يادمان رفته به هم گوش كنيم.
اين روزها يادمان رفته سنگ صبور چيست.
اين روزها يادمان رفته سنگ صبور كيست.
اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم به آزادي كسي تجاوز كنيم بايد از او اجازه بگيريم.
اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم آزادي كسي را غصب كنيم بايد تاوان بدهيم.
اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم پرواز كنيم بايد اول راهرفتن را بياموزيم.
اين روزها يادمان رفته اگر پير شديم، پرواز را بايد به جوانها بسپاريم.
اين روزها يادمان رفته مردم ميخواهند بخوابند.
اين روزها يادمان رفته مردم ميخواند آرام زندگي كنند.
اين روزها يادمان رفته مردم دوستدارند آرامش حاكم باشد.
اين روزها يادمان رفته مردم حق دارند بر خلاف ما فكر كنند.
اين روزها يادمان رفته قانون تنها يك بند و تبصره نيست.
اين روزها يادمان رفته قانون بادمجان است، هر طرفش را كه بخواهي ميتواني سرخ كني!
اين روزها يادمان رفته كه تفاوت قانون و تفكر ما چيست.
اين روزها يادمان رفته كه آخرين باري كه گفتيم من ميگويم، من ميخواهم و ... كي بوده.
اين روزها يادمان رفته بپرسيم تو ميخواهي؟
اين روزها يادمان رفته مردم خودشان قدرت تصميمگيري دارند.
اين روزها يادمان رفته مسجد خانه خداست.
اين روزها يادمان رفته كه تاريخ حافظهاي بياندازه دارد.
اين روزها يادمان رفته كه تاريخ فراموش نميكند، اما ما فراموش ميشويم.
اين روزها يادمان رفته دريا چرا لذتبخش بود.
اين روزها يادمان رفته مردم چقدر به هم وابستهاند.
اين روزها يادمان رفته كه اعمالمان بازتاب دارد.
اين روزها يادمان رفته ما هم ميخوابيم. ما هم ميميريم.
اين روزها يادمان رفته آسمان شهرمان خاكستري شده.
اين روزها نميدانيم ما آسمان را خاكستري ميبينيم، يا يادمان رفته عينكمان دودي است.
اين روزها نميدانيم مردم چه ميگويند.
اين روزها نميدانيم مردم چه ميخواهند.
اين روزها نميدانيم سرنوشتمان بايد چه رنگي باشد.
اين روزها نميدانيم ميخواهيم چه كنيم!
اين روزها قانون را قبول داريم، اما موصوب آنرا نه.
اين روزها قانون را ميخوانيم، اما براي تفريح.
اين روزها قانون را حفظ ميكنيم، نه براي دفاع، بلكه براي حمله.
اين روزها قانون را بازي ميكنيم تا اجرا.
اين روزها سياستمداران را راستگو ميدانيم.
اين روزها دشمنان را دوست ميدانيم.
اين روزها به هم ميخنديم.
اين روزها بيشتر با بقيه در دلمان صحبت ميكنيم تا بر لبانمان.
اين روزها ايراد مردم را ميبينيم.
اين روزها خوبيهاي ديگران را پنهان ميكنيم.
اين روزها روزهاي عجيبي است!
با او چه كرديم؟
تأثير زندگي ما آدمها بر هم چيست؟ يعني ما وقتي كاري را به نحوي انجام ميدهيم و نه به طريقي ديگر، بجز تغييراتي كه زندگي خود ما ايجاد ميشود، در زندگي افراد ديگري كه ميشناسيم يا نميشناسيم چه تغييراتي ايجاد ميشود؟ اصلاً ميشود اين تأثيرات را به تمام افعالي كه انجام ميدهيم نسبت دهيم؟ يا بايد بگوييم بعضي كارهايي كه انجام ميدهيم به صورت غير مستقيم بر زندگي ديگران تأثير ميگذارد. مثلاً تند رانندگي كردن من فقط در زندگي خودم تأثر ميگذارد؟ نه! با اطمينان زياد ميگويم نه! از تصادفات رانندگي بر اثر سرعت زياد يا بيتوجهي كه بگذريم، حتي من اگر در جادهاي تنهاي تنها تند رانندگي كنم يا آرام، كارم بر زندگي چه كساني تأثير ميگذارد؟ اگر اتفاقي بيافتد، مادرم، پدرم، برادرم يا خواهرم، همسرم، دوستان نزديكم و ... تمام كساني كه من براي آنها مهم هستم (معيارم آدمهايي است كه اگر ديركنم يا مدتي از من خبري نباشد حداقل سعي ميكنند با تلفن از احوالم با خبر شوند) از اين واقعه تأثير ميپذيرند. اما آيا لايههاي ديگري هم وجود دارد؟ شق ديگر ماجرا اين است كه اتفاقي نيافتد و من به سلامت به مقصدم برسم؛ از كنار يك ماشين پنچر به رانندگي يك خانم بگذرم و به خاطر عجلهام نتوانم به او كمك كنم، ماشينم را پارك كنم و به جلسهام به موقع برسم. خوب ظاهراً هيچكس تأثيري لز كار من نديد. بله، براي آدمهايي كه من ميبينمشان و ميشناسمشان هيچ اتفاقي نيافتاد. آيا اين پايان ماجرا است؟ مسلماً نه! بياييد به همراه من به جلسه نرويم، در خيابان و در پيادهرو كنار ماشين من بياستيم و ببينيم در خيابان چه اتفاقي ميافتد. 10 ثانيه بعد از رفتن من ماشين ديگري ميرسد كه با اضطراب زياد دنبال جاي پارك است. خوب من آخرين جاي پارك را پر كردم. او جايي ندارد و به جلسهاش دير ميرسد و تمام زندگيش را ميبازد. به همين سادگي! حالا اگر من كمي آهستهتر ميآمدم و او جاي من پارك ميكرد چه اتفاقي ميافتاد؟ شايد اصلاً جاي پارك را كس ديگري اشغال ميكرد. يا شايد اگر تندتر ميآمدم؛ ميتوانستم به آن خانم كمك كنم و مشكل لاينحل او را حل كنم يا شايد زندگي او را نجات دهم، در عن اينكه به خاطر اشغال بودن پارك، زندگي كس ديگري را از بين برده بودم.
همه اين اتفاقات قابل تصور است و زيبايي زندگي هم در همين است، غير قابل اندازهگيري و پيشبيني (نميگويم پيشگويي كه فرق اين دو را به خوب ميدانيم) است. من، شما و يا هيچكس ديگر نميتواند در مورد وقايع زندگي با قطعيت كامل اظهار نظر كند و اين خاصيت ما و زندگي است. شايد تنها معيار ما براي اتفاقاتي كه ميافتد سود و زيان مقطعي خودمان است. و در اين ميان گاه چندين سال هم تبديل به مقطع ميشود. و در بين تمام اين اتفاقات و برو و بياها جاي خدا و خواست او كجا است. (فرض ميكنم هر دو به خدا معتقديم) من به قضا و قدر الهي معتقدم. با اين رويكرد چگونه بايد اتفاقات اطرافمان را توضيح دهيم؟
يك مثال (و صد البته در هر دو مورد رويم به ديوار) من توپ فوتبالمان را وسط بازي شوط كردم، خورد به شيشه پنجره خانه شما و تكهاي شيشه شما را كور كرد. يا شما با ماشين سر چهاراه تند پيچيديد و همسر و فرزندان من را زيرگرفته و كشتيد؛ در هر دو حالت ما زندگي هم را لج كرديم اما در عين حال راهي براي بازگشت براي هم گذاشتهايم. تقصر مقصران حادثه معلوم و مشخص است و حتي در قانون مجازاتمان هم معلوم شده، اما آيا واقعاً اين پايان كار است؟ زاويه ديدمان را عوض كنيم، بنشينيم در قايق خواست خداوند در رودخانه خروشان زندگي و از اين زاويه به ماجرا نگاه كنيم كه من يا شما كاري كردهاين كه تأثير خاصي در زندگي هم بگذاريم و ناچار به انجام اين كار بوديم. قضا و قدر هميشه بحث پيچيدهاي بوده و همينقدر بيشتر به اين بحث من ارتباط ندارد.
نميدانم چرا مردم به اندازهاي كه به مرگ نزديك ميشوند، ياد خدا در دلشان زنده ميشود. مرگ يعني خارج شدن زندگي از كنترل آدمها. و البته آدمها يادشان رفته كه بر زندگي كنترلي ندارند. اما فقط احساسش هم اصمينانبخش و امنيت آفرين است. ولي من فكر ميكنم لذت زندگي در همين عدم كنترلها است. فكر كرن به احتمالات وشرايط آدمها را محتاط ميكند، و شايد بزرگترها براي همين محتاطتر هستند چون تمام بيشتر جوانب قضيه را ميبينند و بعد تصميم ميگيرند؛ اما جوانان نه، و بر هيچكدام هم نميتوان خرده گرفت. ميدانيد چرا جوانان بيشتر بليط بختآزمايي ميخرند؟ آنها ميدانند كه احتمال پيروزي يك به سي و چند ميليون است، اما براي همين شانس هم ارزش قايلند. به خاطر همين از لحظات عمرشان لذت ميبرند.
تند رانندگي كردن لذتبخش است چون كنترل عادي را از دست خارج ميكند. اين زيباس نه هراسناك و من نميفهمم چرا آدمها از اين ميترسند كه كنترل از دستشان خارج شود.
فيلم 21 گرم را ميديدم. در انتهاي فيلم جملات بسيار زيبايي در باره زندگي و ارزش جان آدمها بيان ميشود كه بعداً عيناً نقل ميكنم. ميگويد همه مردم به هنگام مردن 21 گرم وزن كم ميكنند. اگر ايم مسئله توجيه پزشكي داشته باشد يا نه، ميتوان فرض كرد كه روح آدم هم وزن دارد، ميشود اندازهاش گرفت، پس ميتوان آنرا ارزش گذاري مادي كرد. يا زندگي را وزن كرد و مرگ را معادل سازي كرد؟ همه مي"ويند ارزش زندگيشان بيشتر از حد تصور است، من مي"ويم ارزش مرگ من چقدر است؟ آيا اگر مرگ را بدستآمدني بدانيم، نبايد در مقابل آن چيزي بپردازيم. همه ما در مقابل آن جانمام را ميدهيم، پس حداقل ارزش مرگ به اندازه زندگي ماست. 21 گرم وزن چند سكه، يك مرغ مگسخوار يا يك بسته شكلات است. من ترجيح ميدهم شكلات باشد، چون شيرين است و كام همه را شيرين ميكند. آيا مي›وان مرگ را دوست داشت و از آن لذت برد؟ بله! خداي ما زيباست و هرچه آفريده زيبا آفريده، حتي مرگ!
فكر ميكنيد وقتي مردي و از دايره زمان و مكان خارج شديد بتوانيد تمام تأثيرات افعال خود بر جهان و جهانيان را ببينيد؟ فكر ميكنيد اگر به ما ميگفتند اين اتفاق افتاد چون ... يا آن اتفاق نيافتاد چون ... زندگي چگونه ميشد؟ آيا ميتوانستيم راحتتر مشكلات آنرا تحمل كنيم يا فقط مينشستيم و بازهم بزاي فرصتهاي از دست رفته حسرت ميخورديم؟ شايد من هم مثل شما از وضعيت كنوني زندگيم راضي نباشم، اما آنرا دوست دارم يا بايد دوستداشته باشم چون ...
How many lives do we live?
How many times do we die?
They say we all lose 21 grams
At the exact moment of our death.
Everyone
And how much fits into 21 grams?
How much is lost?
When do we lose 12 grams?
How much goes with them?
How much is gained?
How much is gained?
Twenty-one grams
The weight of stack of fine nickels.
The weight of a hummingbird.
A chocolate bar
How much did 21 grams weight?
سلام،
من كتاب داستانهاي 55 كلمهاي را نزديك دو سال پيش خواندم. داستانهاي كوتاه يا بهتر بگم بسيار كوتاهي هستند كه فقط از 55 كلمه تشكيل شدهاند. واقعاً جالب و خواندني هستند. كتاب با نام اصلي the world’s shortest stories (Steve moss) ترجمه خانم گيتا گرگاني است و انتشارات كاروان آن را چاپ كرده است كه البته در شناسنامه كتاب ذكر شده كه اين داستانها قبلاً توسط ديگر ناشران به چاپ رسيده است. در صفحه در باره كتاب نوشته <فقط يكي از داستانها را بخوانيد. بعد سعي كنيد كتاب را ببنديد و از خواندن بقيه داستانها صرفنظر كنيد، نميتوانيد!> "بارنابي كونراد"
در اين مدت كتاب را به چند نفر ديگر پيشنهاد كردم و احساس آنها نيز شبيه من بود. ديروز دنبال كتاب ديگري در كتابخانهام ميگشتم كه دوباره چشمم به كتاب افتاد و دوباره آن را كامل خواندم! پيشنهاد ميكنم آن را بخوانيد.
<هديهاي بينظير براي آنهايي كه ادعا ميكنند كه گرفتارتر از آن هستند كه بتوانند وقتي را براي مطالعه اختصاص دهند. اين داستانها مثل ساندويچهاي كوچك هستند ... غير قابل مقاومتاند> "سوگرفتون"
اما من چند داستان را انتخاب كردم كه آنها را به مرور براي شما نقل ميكنم.
Bedtime Story
“Careful honey, it’s loaded” he said, re-entering the bedroom.
Her back rested against the headboard.
“Is this for your wife?”
“No, too chancy, I’m hiring a professional”
“How about me?”
He smirked. “Cute, but how’d be dump enough to hire a lady hit man?”
She wet her lips, sighting along the barrel.
“Your wife”
Jeffrey Whitmore
قصه شب
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:" مواظبباش عزيزم، اسلحه پر است"
زن كه به پشتي تخت تكيه داده بود گفت:" اين را براي زنت گرفتي؟"
"نه، خيلي خطرناك است. ميخواهم يك حرفهاي استخدام كنم"
"من چطورم؟"
مرد پوزخندي زد:" بامزهاست، اما كدام احمقي براي آدمكشتن يك زن استخدام ميكند؟"
زن لبهايش را مرطوب كرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
"زن تو"
جفري وايتمور