شما يك ساعت پيدا نكرديد؟
خواب بود. شما شايد هرگز نفهميد كه خوابيدن در كلانتري يعني چي. البته از بازداشتگاه كه بگذريم، در شرايط و حالات ديگري هم ممكن است آدمها توي كلانتري بخوابند. مثلاً زمانهاي آمادهباش تمام پرسنل كلانتري همانجا ميخوابند يا بايد بخوابند! اين بنده خدا كه خدمتش در كلانتري با آمادهباش شروع شده بود. از وقتي آمده بود كلانتري، در همين 5 ماه و اندي گذشته، 4 تا آمادهباش كلي و چند تا آماده باش چندين درصدي را پشت سر گذاشته بود. از همان روزهاي اول مجبور شده بود داخل ماشين خوابيدن را تجربه كند، آن هم براي مدت طولاني چند شبه. چون از موقعي كه آمده بود به او گفته بودند تو سرباز بومي هستي و كمد و تخت براي تو نداريم؛
- "قانون اين رو ميگه پسر، كار ما هم كه همش قانونيه و خودت خوب ميدوني."
و جالبتر اينكه اجازه خونه رفتن هم نداشت! پس تمام شبها در طول هفته دو راه براي خوابيدن بيشتر نداشت. اولي اينكه جيم شده و خانه برود كه عموماً اين اتفاق ميافتاد يا اينكه هر چند شب با سر و صداي زياد به همه بگويد كه من توي ماشين ميخوابم و خودش رو توي كلانتري نشون بده! كه اين اتفاق هم هر از چند گاهي ميافتاد. كارهاش در طول روز هم ديدني بود! خلاصه به همراه بقيه سربازها داخل خوابگاه كلانتري خوابيده بود كه يك دفعه زمين و زمان بهم ريخت.
- "بلند شيد بايد بريد پاس پياده."
پاس پياده يعني بايد به مدت حداقل 4 ساعت با يكي ديگر از هم خدمتيهايت كف خيابان در مسير و محدوده مشخص پياده روي كني و از دزدي و تمام جرايم ديگري كه ممكن است اتفاق بيافتد جلوگيري كني، با دست خالي البته؛ در طول اين آمادهباش رفتن به پاس پياده براي هر سرباز در هر روز 3 تا 4 بار اتفاق ميافتاد. اين رفيق قصهي ما چون بايد ساعت 1 ميرفت دنبال جناب سرهنگ و تازه ساعت 11 توانسته بود بخوابد با همان سر و صداي اول از خواب پريد. اما طول كشيد تا بقيه از خواب بيدار بشوند. به ساعتش نگاه كرد؛ ساعت يازده و نيم بود. اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه
- "به همين خاطر تو اين سگدوني نميخوابم، اصلاً مگه ميشه اينجا خوابيد."
صاحب صدا مستقيم آمد طرف او، از كمر خم شد و كنار گوشش گفت
- "جناب سروان، بلند شو، ديرت ميشهها، سرهنگ رو كه ميشناسي؟!"
در مدتي كه اينجا بود، از همان روزهاي اول با بقيه طوري رفتار كرده بود كه حداقل در ظاهر همه او را دوست داشتند و احترامش را نگه ميداشتند، وگرنه در كلانتري كسي به سرباز وظيفه خطاب جناب سروان يا آقاي مهندس نميكرد. اينجا همه هوي، يابو يا حداكثر پسر بودند.
- "گفته ساعت 1 برم دنبالش."
- "خوب الآنم ساعت يازده و نيمه ديگه"
- "خوب آره ديگه درسته، بلند شو، پاشو براي خودت دردسر درست نكن"
مثل هميشه كه براي آوردن جناب سرهنگ ميرفت، با اكراه تمام بلند شد. سروصداي همه درآمده بود كه بابا ما تازه خوابيديم. هنوز كه يك ساعت تا پاس مونده.
- "يوزارسيف اذيت نكن، بذار بخوابيم"
- "جان سرخوش هنوز ساعت يازده و نيمه، پاس ساعت يكه، بيخيال شو، زود اومدي"
- "بلند شيد، هرچقدر دير بريد، از اونطرف بايد دو برابر ديرتر برگرديد، قوانين رو كه ميدونين"
سرباز اطلاعات داد زد:
- "بلند شيد .......ها، گورتون رو گم كنيد، ميخوام بخوابم"
دوستمان از خوابگاه زد بيرون. البته به همين سرعت. چون ميدانست زود بايد برود حتي پوتينهايش را هم از پايش در نياورده بود. هوا چندان سرد نبود. اما از ترس بازرسيهاي دايم سريع اورش را پوشيد و توي جيب شلوارش دنبال سوئيچ ماشينش گشت.
...
تقريباً ساعت هفت و نيم بود كه دوباره توانست براي خوابيدن به خوابگاه برگردد. هنوز همه خواب بودند. سربازها پاس پيادهشان را تا ساعت 5 رفته بودند و حالا حداقل 2 ساعتي بود كه خواب بودند. چون نصف سربازها مرخصي بودند تخت خالي بود اما هر وقت روي تخت بقيه ميخوابيد سرش جوش ميزد و تا مدتي درد ميكرد. پس زيرانداز نماز را قدي انداخت جلوي بخاري، سرش را كنار بخاري گذاشت و پاهايش را به سمت مخالف دراز كرد. بعد از شش ساعت رانندگي مداوم و سر و كله زدن با بقيه، ديدن تنبيه شدن سربازها و كادريها و تحمل اخلاق پوسيدهي سرهنگ، واقعاً دراز كردن پاهاش نعمتي بود. سرش جلوي بخاري خيلي سريع گرم شد و راحت با خواب راه افتاد و رفت.
...
از دور كمكم صداي چكش و پتك ميآمد و به گوشش ميرسيد. صداي بقيه سربازها هم با آن قاطي شد تا جاييكه نتوانست در مقابلش مقاومت كند و از خواب بيدار شد. چقدر خوابيده بود؟ هنوز نميدانست، زياد يا كم، اما چيزي كه بود اصلاً نميتوانست چشمهايش را باز كند. يكي از چشمهايش (الآن يادم نيست كدام يكي) را آنقدر باز كرد كه صفحه موبايلش را ببيند. شماره كلانتري را گرفت.
- "سلام امپراطور، اين پشت خوابگاه دارن با پتك ديوار رو ميارن پايين، ميتوني يه كاريش بكني"
- "دوباره بگو چي گفتي"
- "ميگم اين اطلاعاتيها مثل اينكه بنايي دارند، لطف كن يه زنگ بهشون بزن بگو سربازهاي ما تازه از پاس پياده اومدن، خوابن، يك ساعت به ما اجازه بدن بخوابيم."
- "ميدوني كه مهندس اينا با حرف من كاري نميكنن، اما چشم، هم خودم ميگم هم به سيد حسن ميگم يه كاري بكنه"
- "چاكرتيم، ممنون"
بازهم سعي كرد بخوابد، اما فايدهاي نداشت. سر و صدا قطع نشد. بلند شد. بيشتر به خودش فحش ميداد تا بقيه. عادت نداشت مشكلات را تقصير بقيه بندازد و راحت از كنار آنها رد بشود. وقتي نشست اولين قيافهاي كه ديد سرباز اطلاعات بود.
- "به به، ميبينم كه موبايلم داري"
چنان خنده زشت و زنندهاي كرد كه همه متوجهش شدند. اصولاً كسي جرأت نميكرد با حفاظت و اطلاعات در بيافتد و كلاً آتويي دست آنها بدهد. اما او اولينبارش نبود كه شاخ و شونه ميكشيد.
- "خفه شو، گورت و گم كن از آسايشگاه ما برو بيرون، وگرنه بلند ميشم خودم خفت ميكنم. گم شو"
سرباز اطلاعات همينطوري نگاه ميكرد و سر جايش ايستاده بود. بور شد طرفش كه برگشت و از خوابگاه رفت بيرون.
- "مهندس نكن، آخرش كار دست خودت ميديا"
- "غلط كرده، خودش ميدونه هيچ ... نميتونه بخوره، فقط زر ميزنه كه بقيه ازش بترسن، ..... خودش خوب ميدونه اگر بيرون دست بچهها بيافته چه بلايي سر .... خبرچينش مياد، اهن و تلپش فقط همين توئه. ..... "
- "مهندس بيادب شديا، تازه اومده بودي، خر بدترين فحشت بودها"
- "اي بابا حميد بيخيال"
بلند شد. با حميد رفتن براي صبحانه. ساعت هشت و ربع بود. بعد از صبحانه هم دوباره پشت ماشين بود تا 11 شب كه خوابيد تا مثل هر روز ساعت 4 بره دنبال سرهنگ ....
****
الآن هم كه فكر ميكنم آن يك ساعت جنجالي سالهاي گذشته را هنوز پيدا نكردهام و اين بار اين يك ساعت از هميشه بيشتر آزارم داد. هنوز هم احساس ميكنم كه يك ساعت در زندگي گم كردهام و فقط اميدوارم كه روز اول مهر بتوانم دوباره پيدايش كنم.
من به كانديدايي كه از همين ابتدا قانون را رعايت نميكند، رأي نميدهم. طبق قانون مهلت تبليغات تعيين شده است. كانديدايي كه از الآن در حال تبليغ است خلاف قانون عمل ميكند، پس هيچ تضميني وجود ندارد كه بعد از انتخاب شدن هم به قانون عمل كند!!!