نگارش: 5/10/1387
292 متر نزديكتر به خدا
اينجا محيط زيادي ندارد. يك جوري هرآنچه قبلاً خيلي بزرگ بود حالا زير پاهايت است. ميتواني خيلي سريع بالا بيايي يا از راههاي ديگر مدت زمان زيادي در راه باشي يا شايد هيچ وقت نرسي! از فرط خستگي، از يكنواختي كشنده مسير ناشي از انتخاب غلط يا اجبار بيروني. اين بالا حس غريبي دارد. از اين بالا همه ماديات به اندازه واقعي خودشان كوچك ديده ميَوند. كوچك اما در دسترس. هر آن مي تواني مسير آمده را برگردي و باز هم دنيا را بچسبي؛ از همان پايين و در ميان انبوه مردمي كه براي دنياي خودشان كار ميكنند. از اين بالا ميتواني تمام زندگي خود و اطرافيانت را ببيني. اين بالا مردم كمترند اما صداي تعجبشان بيشتر است. آدمها آمدهاند اينجا اما هيچكدامشان بالا را نگاه نميكنند. هنوز هم همان پايين را جستجو ميكنند و تمام تلاششان شناسايي چيزهايي است كه معلوم نيست آن پايين چگونه در آن شلوغي غير قابل تحمل وول ميخورند. نميدانم بگويم آدم اينجا حس ميكند به خدا نزديكتر است يا نه! خدا هميشه اين بالا بوده است و ما از آن پايين او را نگاه كردهايم، چيز خواستهايم و با او حرف زديم. حالا اينقدر بالا آمدهايم، از زمين و تعلقات و مردم نادرش دورشدهايم و به سمت خدا حركت كردهايم. اينجا سنگفرشش از طلاي سرخ است. براي ميهمانان خاص. روي اين سنگفرش سخت ميشود احساس نزديكي به خدا كرد. اينجا اتاقةايي دارد كه حتي تصور حضور لذت بخش در آنها هزينه دارد! اينجا صندليهايي دارد كه روي آنها براي آدمهاي زيادي و شايد براي همه دنيا تصميمات متفاوت خواهند گرفت! اينجا فضايي دارد كه مي›وان تصور كرد چه اتفاقات شگرفي در آن رخ خواهد داد. اتفاقاتي كه شايد تحير تمام بندگان را برانگيزد؛ و ناگزير تمام اين اتفاقات خواهد افتاد. اين برج همانگونه كه حواشي ساخت بينالمللي داشت، مي›واند حواشي استفاده بينالدنيوي داشته باشد و همينها است كه زيبا است. تمام برجهاي شبيه ميلاد شكل هم هستند اما تمام فرقشان در مردم استفاده كننده از آنها است. با تمام اين احوال من اين بالا حس ميكنم بيشتر از 292 متر به خدا نزديك شدهام!
تاريخ نگارش: 18/9/1387
به خاطر خدا ...
امروز اطراف دانشگاه تهران طرح استقرار بود. قرار بود رضا خاتمي، برادر رئيس جمهور سابق ايران سخراني ايراد كند و چون سخنراني ايشان هميشه پرشور بوده و شورش ديگران را هم مزه دار ميكند، ما آنجا بوديم تا با آب باطوم اين مزه را از دهان همه بشوييم! البته اتفاق خاصي نيافتاد و از ساعت 0600 تا 1500 فقط چند دانشجو و خبرنگار مزه گرفتند و ما كه نه، همكاران ما در يگان ويژه و گروه ضربت مزهشان را تصحيح و تعديل كردند. قصدم از نوشت اين چيزها نيست. امروز همچنان كه در مخفيگاه خود مستتر و در حال پاييدن خيابان بودم، آقايي با كت و شلوار مشكي كهنه اما تميز و بسيار مرتب، ناگهان جلوي كوچه و وسط پيادهرو ايستاد. يك نان سنگك دستش بود. نان را در دستش جابجا كرد و وارد جوب آب خشك خيابان كارگر شمالي، پشت يك سطل آشغال شد. يك كيسه رنگي را داخل جوب وارسي كرد. ديد خالي است. نان سنگك خودش را طوري روي شير آب آتشنشاني گذاشت كه نيافتد. بعد مقدار زيادي نان خشك را از داخل جوب برداشت و داخل آن كيسه رنگي گذاشت. صحنه واقعاً جالبي بود. داشتم پيش خودم فكر ميكردم چرا ادمها اينقدر متفاوتند؟ همه ميدانند كه نان بركت خداست و حفظ حرمتش واجب است. اما نكته جالب اينكه آدمها به خاطر خدا چه كارهايي انجام ميدهند! يكي داخل جوب خيابان ميشود و ديگري حتي ناني را كه دور ميريزد، در يك پلاستيك جمع نميكند و همينطوري يلخي در جوب ميريزد.
اما چيزي كه هست خدا هميشه بزرگ است و بوده!