تبليغاتX
من مي‌گم ...

دعاي يك نويسنده

فكر كرد خار تنها محافظ زيبايي ابدي و مهار نشدني گل است. پس گفت:« خدايا خارهاي زندگي‌ام را چنان كن كه ابديت نتواند شيريني آنها را بربايد.»

نوشت كوه در برابر فرهاد حجار هم مقاومت كرد تا نسل‌ها بفهمند عاشقي سخت‌ترين كار دنيا است. پس گفت: خدايا عشقم را به آنچه آفريدي چنان كن كه كوه‌ا را نتراشم بلكه آنها را ذوب كنم و آواز پيروزي بخوانم.

ديد درخت چنان با سخاوت سايه‌اش را به زمين مي‌بخشد كه مفهوم سايه وجود مطلق است. پس گفت خدايا مرا چنان وسيع كن كه هيچ شعاع خورشي نتواند مرا مغلوب كند، من خود چگونه بخشيدن سايه را تمرين مي‌كنم.

زمزمه‌كرد با دريا حزين‌ترين سرود شاعر خالق زيبايي‌ها را و فهميد راز كران شن در جوار آبي بيكران را، پس گفت:« خدايا من آن بنده‌ام كه اين بيكران هميشه زنده را درنورديدم، به من بياموز اين درياي شور چگونه بر زخم‌هاي ساحل صبر مي‌كند.

آرزو كرد خورشيد هيچگاه غروب نكند تاپاي هم سفرش ديگر از زخم باغ گل سرخ درد نگيرد. پس گفت:« خدايا اين زرافشان را فروزان بدار. خراج عبور از مرزهاي ابديت كه هر روز مي‌خواهي از توانم فزون است. خدايا همسفرم را دوست‌دارم، معلم فداكاري‌هايم را او قرارده.

و فرياد كشيد اي خالق بزرگترين پهنه داغ، آي نقاش آرامترين رنگ گرم، اي عاشق زيبايي، اگر كوير را نمي‌آفريدي انسان زندگي سيال را درك نمي‌كرد. پس طوفان‌هاي زندگيم را چندان وت‌بخش كه شن‌هايم را از دست ندهم ولي خالق بديع‌ترين تصاوير خلقت باشم، من هر آنچه دارم تويي!

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط مصطفي گازري |

من چگونه زندگي مي‌كنم؟

حتماً شما هم تا حالا چندين بار مثل من به اين فكر افتادين كه زندگي چه‌طوري مي‌گذره. من كه مخصوصاً قبل از تحويل سال، هميشه به سال‌هاي گذشته و آن چه از زندگيِ خودم در خاطر دارم، فكر مي‌كنم و هميشه سعي مي‌كنم براي خودم به نتيجه برسم كه آيا از زندگي‌اي كه داشتم لذت بردم يا نه؟ مي‌تونستم جور ديگه‌اي زندگي كنم و لذت بيشتر ببرم يا نه؟ فكر مي‌كنيد زندگي بايد چگونه باشه؟ يك داستان جالب شنيدم كه روايت زندگي بعضي از ماست، تا از چه زاويه‌اي به آن نگاه كنيم!

توريستي امريكايي كنار اسكله‌ي كوچكي در مكزيك ايستاده بود. همان موقع قايق كوچكي را ديد كه پهلو گرفت و در آن فقط يك ماهيگير و چند ماهي وجود داشت. توريست ماهيگير را براي ماهي‌هاي بزرگي كه گرفته بود تشويق كرد و پرسيد چقدر طول كشيد تا آنها را به دام اندازد؟ ماهيگير پاسخ داد:« زياد طول نكشيد.» توريست پرسيد:« چرا بيشتر نماندي تا ماهي بيشتري بگيري؟» ماهيگير گفت:« همين قدر هم براي برطرف كردن نيازهاي خانواده‌ام كافي است.» توريست پرسيد:« با وقت باقي‌مانده چكار مي‌كني؟» ماهيگير جواب داد:« دير مي‌خوابم، با بچه‌هايم بازي مي‌كنم، چرتي مي‌زنم، هر روز عصر قدم‌زنان در روستا گردش مي‌كنم، با دوستانم نوشيدني مي‌نوشيم و گيتار مي‌زنيم، سرم شلوغه، زندگي پركاري دارم.» تورسيت پوزخندي زد و گفت:« من مي‌تونم بهت كمك كنم! بايد وقت بيشتري را براي ماهيگيري صرف كني. با پول بيشتري كه بدست مي‌آوري قايق بزرگتري بخري. با درآمد بيشتر مي‌تواني چند قايق ديگر هم بخري. كم‌كم يك عالمه قايق ماهيگيري خواهي داشت. به جاي اينكه ماهي را به واسطه بفروشي مي‌تواني آنرا مستقيماً به كارخانه بفروشي. بعد از مدتي مي‌توني كارخانه كنسروسازي خودت رو افتتاح كني و تهيه و توليد رو خودت اداره كني. مي‌توني اين روستاي كوچيك رو ترك كني و به مكزيكو سيتي بري، بعد مي‌توني بري لس‌آنجلس و بعدشم نيويورك. اونجا مي‌توني كسب و كار پر درآمدت رو ادامه بدي.» ماهيگير پرسيد:« همه اينها چقدر طول ميكشه؟» توريست گفت:« ده تا پانزده سال» ماهيگير گفت:« خوب بعدش چي؟» توريست خنديد و گفت:« بعدش دوران خوشي فرا مي‌رسه. به موقع سهام كارخونت رو مي‌فروشي به مردم و كلي پولدار مي‌شي.» ماهيگير گفت:« بعدش؟» توريست گفت:« بعد بازنشسته مي‌شي، به يك روستاي كوچك ساحلي مي‌ري و تا آخر عمر مي‌توني هر روز دير بخوابي، با بچه‌هايت بازي كني، چرتي بزني، عصر قدم‌زنان در روستا گردش كني، با دوستانت نوشيدني بنوشي و گيتار بزني»

شما چطور فكر مي‌كنيد. توريست درست مي‌گويد يا يك چرخه بازگشتي را به ماهيگير پيشنهاد مي‌كند كه بعد از مدت‌ها اطلاف وقت دوباره به حالت اوليه بازمي‌گردد؟ آيا ماهيگير در اين دوران ده تا پانزده ساله عمر خود را هدر مي‌دهد يا خير؟

شايد توريست درست مي‌گويد و انسان خلق شده تا تكامل داشته و اگر بتواند به تكامل ديگران كمك كنه. آيا اگر بتوانم كاري كنم كه ولو با زحمت زياد بهتر زندگي كنم، بايد به شرايط موجود قناعت كنم يا بايد روي زحمتي كه مي‌كشم تجديد نظر كنم و براي زندگي خودم حد معلومي از ميزان زحمتي كه بايد بكشم تعيين كنم؟ زندگي بايد خلاقيت و زايش داشته باشه و باعث افتخار بشه. من بايد بتونم وقتي چندين سال ديگر يا چرا دور، همين عيد نوروز كه دوباره خواستم به گذشته خودم فكر كنم مدت زمان بيشتري از اين بيست و اندي سال رو به خاطر بياورم. خاطره چيست؟ لحظاتي از عمر كه به هر دليلي هميشه ياد من مي‌مونن. مثل جهادي‌هاي نوروزي يا غير نوروزي. البته هر انساني با بقيه فرق مي‌كند و هركس بر اساس عقايد و طرز تفكر خودش خاطره داره. اما زندگي ماهيگير داستان ما در هفتاد سال چند خاطره جالب خواهد داشت. يا اصلاً چند خاطره جالب براي بقيه در طول عمرش به جا خواهد گذاشت. من معتقدم هر فعلي كه در دنيا اتفاق مي‌افتد بازتابي خواهد داشت كه ممكن من اون بازتاب رو نبينم يا حتي هيچكس ديگري بازتاب واضحي از كار من نبيند، اما به هر حال بازتاب هرچند ناچيز وجود خواهد داشت. بازتاب اين كار ماهي‌گير چندنفر را تحت تأثير مستقيم قرار خواهد داد. اگر ماهيگير داستان ما بتواند واقعاً شركت كنسروسازي راه‌بندازه و اين كار رو نكنه، چه اتاقي مي‌افته. به هر حال زندگي همه در اين دنيا تامين خواهد شد. اما ماهيگير داستان ما به خاطر لذاتي كه در اثر ناملايمات راه خواهد كشيد به خودش مديون خواهد شد! به خاطر تمام خاطراتي كه براي خودش ايجاد نكرده و در نوروزها مدت زمان كمتر از زندگي خودش را به خاطر خواهد آورد! و شايد هم اصلاً براش مهم نباشه كه مدت زيادي رو به خاطر نمياره چون اصلاً بهش فكرم نمي‌كنه!

شايد هم بايد پيام اين داستان رو چرخه نامفهوم و بي‌حركت زندگي آدمي بدانيم. توريست ما هرآنچه را كه در خيال خود مي‌پروراند، در حقيقت و واقعيت هم‌اكنون و نه ده سال ديگر براي ماهيگير وجود دارد. توريست اسير دام نگاه سرمايه‌داري تزريق شده در وجودش شده و مايل است از الگوي ثابت زندگي ديگران كه براي او تعريف كرده‌اند پيروي كند و موفقيت خود را در آمال و آرزوهاي استاندارد زندگي سرمايه‌داري مي‌بيند. او مايل است تا از خود حرفي و ابتكاري در زندگي نداشته و از اين هديه الهي كه در وجودش است استفاده نمي‌كند يا استفاده از هوش و توانايي را تنها در اين مي‌داند كه در جاده‌اي كه از قبل كشيده شده و مقصد آن معلوم است خوب براند.

سهراب گفت:« چشم‌ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد» شما كدام نگاه را مي‌پسنديد؟ آيا خاطراتي كه هرسال يا هر از چندگاهي به يادتان مي‌آيد به نسبت سال‌هاي كه زندگي كرده‌ايد كافي است يا شما هم بايد براي ايجاد خاطرات بيشتر براي خود و ديگران زحمت ديگري بكشيد. من كه تمام تلاشم را براي ايجاد خاطره مي‌كنم تا حداقل ديرتر از ياد دنيا برم! من خلق شدم تا جاودانه باشم نا اينكه بعد از لختي تنفس زمين از يادها بروم.

مصطفي گازري

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:51 توسط مصطفي گازري |

خداحافظي

سلام، همه خيلي راحت آخرين باري را كه سلام كردم به ياد مي‌آوريم. اما آيا همه حاضريم آخرين خداحافظي خود را به ياد بياوريم؟ خداحافظي را كي شاد و كي غم‌ناك به خاطر مي‌آوريم؟ خداحافظي با چه چيزي براي ما سخت‌تر است. اصلاً آيا سخت واژه مناسبي براي توصيف خداحافظي است. توصيف خداحافظي چگونه است؟

خداحافظي براي هر كسي به معنايي است. براي بسياري نيز اصلاً خداحافظي معنايي ندارد. ما از كي به جاي خداحافظي از واژه‌هاي ديگري چون bye، قربانت يا هر چيز ديگر استفاده مي‌كنيم. نمي‌دانم از كي، اما ايراني‌ها تقريباً از وقتي كه تاريخ به ياد داره با خدا بوده. همه شنيديم حديث‌هايي كه ايراني‌ها در اين حديث‌ها خيلي برجسته هستند و ... . اما چرا ما و فقط ما براي جدايي از ياد خدا استفاده مي‌كنيم. چرا از تمام توانايي‌ها و آنچه خدا براي انسان دارد، او را حافظ قرار مي‌دهيم. شايد تاريخچه‌اي براي اين كلمات وجود نداشته باشه اما كلماتي تاريخي هستند و هميشه استفاده مي‌شوند. خداحافظي معناي دلتنگي است يا دلتنگي باعث خداحافظي. چرا بعضي‌ها هيچ‌وقت خداحافظي نمي‌كنند. يا چرا كلمه‌اي كه ياد خدا درون آن ماندگار شده مورد استقبال نيست و هركس سعي مي‌كند به طريقي از خداحافظي فرار كند؟ يكي ياعلي مي‌گه، يكي قربانت، يكي مي‌بينمت، يكي ... . شما از چه كلماتي براي خداحافظي استفاده مي‌كنيد. اصلاً تا به حال به اين فكر كردين كه دوست‌داريد چگونه از بقيه خداحافظي كنيد. تا به حال از بقيه پرسيديم براي خداحافظي با اونا چكار بايد بكنيم كه ما رو براي هميشه به ياد داشته باشن. يا اصلاً تا به حال واقعاً باوركرديم كه شايد تا ديدار بعدي زنده نباشيم. اونوقت براي خداحافظي از چه كلماتي استفاده مي‌كنيد. اگر بدونيد اين آخرين باري كه از كسي خداحافظي مي‌كنيد يا آخرين باريه كه كسي از شما خداحافظي مي‌كنه، چي بهش ميگين. چند وقت پيش براي كاري رفته بودم بيمارستان. بيماستان جائيه كه آدم‌ها به هم نزديك‌تر هستند. همه مشكل دارن و مشكل خودشون رو باور كرده‌اند و به مردم هم وقت مي‌دن از مشكلاتشون براي اونها تعريف كنن. اونوقت چون مشكل خودشون براشون تكراري شده براي بقيه دلشون مي‌سوزه و همديگر رو خيلي راحت به دلشون راه مي‌دن. يكي از جاهايي كه اين حالت به اوج خودش مي‌رسه پشت در اتاق عمله، چون يك احتمال بسيار كوچك براي همه وجود داره كه حتي زير عمل سرپايي هم از دست برن. بنا بر اين چون ما آدمها تا واقعاً به مرگ نزديك نشيم اون رو حس نمي‌كنيم، در اين مواقع خيلي جالب با هم ارتباط برقرار مي‌كنيم و دلمان مي‌خواهد كه هرگز به انتهاي حرفهامون نرسيم.

من فكر مي‌كنم حتماً نبايد براي اتفاقات بزرگ از قدرت تفكر خودمون استفاده كنيم، تعقل براي موارد كوچيك هم راحت‌تره هم به موقع فكر كردن در اين موارد موجب مي‌شه تا خيلي از مشكلات بزرگمون اصلاً به وجودنيان كه ما بخواهيم حلشان كنيم. يكي‌شون همون خداحافظيه. شما دوست‌دارين چطوري خداحافظي كنين؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:46 توسط مصطفي گازري |

چيزهايي در مورد خدا فراموش كرده‌ايم

عمر دست خداست يعني ...

ملا صدراي شيرازي بدون شك از مفاخر ايران و ايراني‌ها است. طبق موازين فلسفي هر نماينده از مفهومي بزرگ، لاجرم خود بايد بزرگ باشد. فكر مي‌كنم شما هم مثل من سريال روشن‌تر از خاموش را به ياد داشته باشيد. صحبتم در مورد سريال نيست، مي‌خواهم يك پيشنهاد براي ديدن فيلم و سريال ارائه بدم؟ نه! من وقتي يك نمايش بصري را در هرقالبي، تاتر، سينمايي يا سريال مي‌بينم، دنبال چيزي مي‌گردم كه يك نفر به عنوان نويسنده و مغز متفكر بر اساس اون يك جريان را راه مي‌اندازد و براي گفتن شايد تنها يك جمله، من و شما رو براي مدت تقريباً زيادي پاي صفحه يا صحنه نمايش نگه‌مي‌دارد. اين يك جمله مي‌تونه در بخش‌ها مختلف پنهان باشه، در مكالمات، لحظات، حركات دوربين يا حتي دكور صحنه. براي هر كس با هر زاويه‌ي ديدي و در هر حال و هوايي هم يك جمله، سكانس يا پرده از نمايش مي‌تونه مهم باشه، چون هيچ دونفري مثل هم نيستن و نتيجتاً هم نبايد حتماً مثل هم فكر كنند. اما اون چيزي كه از سريال روشن‌تر از خاموش براي هميشه در ذهن من ماند اين بود كه ملا صدراي شيرازي در برابر پادشاه ايران و وقتيكه حكم مرگش را صادر كردند با اطمينان خاصي گفت: <اگر تيغ عالم بجنبد زجاي/ نبرد رگي تا نخواهد خداي>

وقتي ذهنمون رو بگرديم مي‌بينيم كه همه ما از جايي كه شايد يادمان نباشد، كتاب‌هاي درسي دبستان و دبيرستان، سخنراني‌ها يا تجربه‌هاي زندگي، ميدانيم كه عمر دست خداست. اما معني آنرا درست نمي‌دانيم يا از شدت حب ذات (كه احساس دروني مفيدي براي حفظ حيات است) يا حب دنيا، فكر مي‌كنيم مرگ افراد به دست خودشون يا بقيه رقم مي‌خوره. (مي‌خواهم روي يك لبه نازك از تعاريف قدم بزنم، كار بسيار جالبي است، همراهي ميكنيد؟لطفاً) معني حرف من جبر نيست، اين هم نيست كه من تلاش مي‌كنم تا جرم قاتلين را كاهش دهم، نه. هركسي همانگونه كه حق دارد خوب زندگي كند، حق دارد خوب هم بميرد و فكر مي‌كنم شما هم با من موافق باشين كه مقتول بودن اصلاً شيوه مناسبي براي مردن نيست. اين ماييم كه نحوه مردن خود را انتخاب مي‌كنيم اما هيچ‌كدام نمي‌توانيم زمان رفتن خود را انتخاب كنيم. مذهبي به نام رام وجود دارد كه بجز افراد عادي افراد سرشناسي از اون تبعيت مي‌كنند مثل پائولو كوئليو و تقريباً كپي برداري شده از دين مانوي است، در اين مذهب آموزه‌اي وجود داره براي اينكه افراد زمان و نحوه مرگ خودشون رو ببينند، بعد مي‌تونن در زمان باقي مانده از عمرشون، اگر نحوه مردن خوشون رو دوست ندارند، يك فكر جديد براي مردن بكنند، اما هرگز و در هيچ آيين و مذهبي كسي نتونسته زمان مرگ خودش را عوض كند، حتي افراد بزرگي مثل حضرت علي -عليه‌السلام- كه به خزانه بيكران علم مطلق هستي اتصال داشتند و دقيقاً زمان مرگ خود را مي‌دانستند، قادر به تغيير آن نبودند. حضرت علي مي‌فرمايند: <نام اعظم خداوند هفتاد و سه حرف است، من هفتاد و دو حرف آن را براي تسلط بر هستي مي‌دانم، اما زمان تنها حرف نام اعظم است كه در اختيار خداوند است و بس>

حالا من چرا در اين باره اينقدر پا فشاري مي‌كنم؟ يادم مي‌آيد كه در حادثه سقوط هواپيماي C130 ارتش جمهوري اسلامي ايران در گذشته‌اي نچندان تاريخي شده، همه ناراحت بودند و بارها شنيديم كه <بايد تحقيقات مفصلي انجام شود كه دليل اين واقعه معلوم شود، چه اشتباهي از سوي چه كسي صورت گرفته است كه اين تعداد از نيروهاي مخلص ارتش و خبرنگاران به فيض عظيم شهادت نايل شدند؟> اما اگر واقعاً خود را كنترل كنيم و درست فكر كنيم، در رفتار بزرگاني چون حضرت امام خميني – رحمت الله اليه – در زمان شهادت آقا مصطفي دقت كنيم، جز قبول راحت ماجرا، كار ديگري نخواهيم كرد. مگر ايشان كسي را به جرم بي‌دقتي يا بي‌موالاتي سرزنش كردند؟ هرگز! زمان مرگ هركس معلوم است. اصلاً يكي از كاركردهاي خوب اين باور براي قبول راحت ضايغه درگذشت عزيزان است. واقعاً اگر حادثه‌اي مثل بمب‌گذاري يا سقوط همان همواپيماي معهود واقع نمي‌شد، تمام افراد كشته شده زنده مي‌ماندند؟ همانگونه كه اطمينان دارم شما تا اينجاي مطلب را خوانديد، بلند مي‌گويم نه!  باورهاي ديني چيزي نيست كه در روزمره‌گي دنيا از يادمان برود. باورهاي ديني بنا است تا ما را براي زنگي بهتر آماده كنند و فراموشيشان فقط به ما صدمه مي‌زند. نتيجه مستقيم اين باورها آن است كه ما بايد از همين زماني كه نمي‌دانيم چه مقدار طول خواهد كشيد (فرصت باقي‌مانده از زندگي) بهترين استفاده را بكينم. همانگونه كه جي.آر.آر.تالكين در كتاب سيلماريليون، اسطوره آفرينش جهان، از زبال اِلف‌ها (جنيان) به انسان‌ها حسادت مي‌كند كه <الف‌ها نمي‌ميرند و بعد از خسته شدن از زندگي به تالارهاي ابدي خدا ميروند، اما انسانها مي‌ميرند> مردن از نعمت‌هاي خدا است كه كاملاً  ناگهاني به مردم هديه مي‌شود. قلمرو هادس (برادر زئوس، از خدايان المپ در اساطير يونان، صاحب دنياي پس از مرگ) از خواص انسان است، كسي نمي‌تواند از سوار شدن به قايق او خودداي كند يا زمان آنرا تغيير دهد، فقط ميتواند تصميم بگيرد كه در چه رتبه‌اي سوار اين قايق شود و هادس چه برخوردي با او بكند. تا حالا فكركردين اگر بدونين فردا ميميريد، تا فردا چه مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:35 توسط مصطفي گازري |

آيا زندگي شبيه چيزي هست؟

تا حالا شده فكر كنيم دلمون مي‌خواد توي اين دنياي به اين بزرگي خصوصيات اخلاقي يا زندگيمون شبيه به چي باشه؟ تا حالا شده وقتي به چيزي در اطرافمون نگاه مي‌كنيم سعي كنيم نكاتي درش ببينيم كه مي‌شه از شون توي زندگي تقليد كنيم؟ دقت كنيد، نمي‌گم كسي بوده كه بخواهيم ازش تقليد كه نه، الگو برداري كنيم! درباره اينكه آدم بايد در زندگي از كسي يا چيزي تقليد بكنه يا نه صحبت نمي‌كنم، فكر مي‌كنم راه‌هاي رسيدن به خدا به تعداد آدم‌ها است، پس لازم نيست حتي از كسي الگو برداري كني، فقط لازمه راه خودت رو پيدا كني و اصولاً از اونجايي كه هيچ‌كس شبيه بقيه نيست، مثل تفاوت سرانگشتان، راه من هم با بقيه فرق مي‌كنه! شايدم راه خودم به سمت خدا كوتاه‌ترين راه باشه! مي‌خوام از اين حرف بزنم كه اصلاً شده فكر كنيم يكي از مصنوعات حاصل دست بشر، بدون اينكه در ساختشون غرضي باشه، چقدر به تمام اون چيزهايي كه براي آحاد بشر در زمينه‌هاي اخلاقي مهمه نزديك هستند. هيچ وقت فكر كرديم كه چرا مثلاً ماشين‌هاي وفاداري نسازيم تا فقط براي صاحبشون راه برن، تا از شر دزدگير و اين چيزها خلاص بشيم. خوب البته نمي‌شود خصايل انساني را به ماشين آموخت، يا شايد در دوران‌هاي آينده بشه، ولي الآن كه امكانش نيست؛ حق با توئه! اما تا حالا حتماً زياد فكر كرديم كه خصايل انساني تعريف زياد پيچيده‌اي ندارن. طبق تعريف مي‌شه حتي از مداد انتظار داشت كه نشان دهنده راه حل تقريباً بزگترين مشكلات نظري انسان‌ها باشند. فقط لازمه يك جور ديگه به مداد نگاه كرد.

خيلي وقت‌ها آدمها از خدا يادشون مي‌ره و ميخوان كارها رو با نيروي فاني خودشون انجام بدن و خيلي دير به فكر خدا مي‌افتن، يا آدمها خيلي وقت مي‌گذارن كه بفهمن هم ديگر را چگونه بشناسند؟ آدم‌ها چرا براي هر كاري وقت دارند جز اينكه چند لحظه از تمام زندگي دست بكشن و آروم، از يك كنار، به اوضاع و احوال نگاه كنن، هيچ احتياجي نيست بعدش نظرشون رو عوض كنن يا داد بزن من اشتباه كردم، چون اصولاً همه شجاعت چنين حركتي رو ندارن، و ايرادي هم بهشون وارد نيست چون شجاعت از صفات اكتسابي است و اگر كسي بهره‌اي از اون نداشته باشه چيز زيادي از دست نداده و حتي مي‌تونه بيشتر احتياط بكنه يا حتي بترسه! اما هيچ دقت نكرده بودم كه مداد تمام اين خواص رو داره تا اينكه اين داستان جالب رو شنيدم:

پسرك پدربزگش را تماشا مي‌كرد كه نامه‌اي مي‌نوشت، بالاخره پرسيد:«ماجراي كارهاي خودمان را مي‌نويسيد؟ در مورد من هم مي‌نويسيد؟» پدربزرگ از نوشتن دست كشيد، لبخند زد و به نوه‌اش گفت:«درست است، درباره تو مي‌نويسم. اما مهمتر از نوشته‌هايم مدادي است كه با آن مي‌نويسم. مي‌خواهم وقتي بزرگ شدي مثل اين مداد بشوي» پسرك با تعجب به مداد نگاه كرد و چون چيز خاصي در آن نديد گفت:«اما اين هم مثل بقيه مداد‌هايي است كه ديده‌ام!»

- «بستگي دارد چطور به آن نگاه كني. در اين مداد پنج خاصيت وجود دارد كه اگر آنها را بدست بياوري عمري آسوده در اين دنيا زندگي مي‌كني.»

«خاصيت اول: مي‌تواني كارهاي بزرگي بكني، اما نبايد هرگز فراموش كني كه دستي وجود دارد كه حركت تو را هدايت مي‌كند، اسم اين دست خدا است، او هميشه بايد تو را در مسير اراده‌اش هدايت كند.»

«خاصيت دوم: گاهي بايد از آنچه مي‌نويسي دست بكشي و از مداد تراش استفاده كني، اين باعث مي‌شود مداد كمي رنج بكشد، اما آخر كار نوكش تيزتر مي‌شود. پس بدان كه بايد رنج‌هايي را تحمل كني، چرا كه اين رنج‌ها باعث مي‌شود انسان بهتري بشوي.»

«صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي‌دهد براي پاك‌كردن يك اشتباه از مدادپاك‌كن استفاده كنيم. بدان كه تصحيح يك كار اشتباه، كار بدي نيست، در واقع براي اينكه خودت را در مسير درست نگه‌داري لازم و مهم است.»

«صفت چهارم: چوب يا شكل خارجي مداد زياد مهم نيست. زغالي اهميت دارد كه درون چوب است، پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است. اما به هر حال مداد نازيبا خريداري ندارد تا چيزي بنويسد.»

«خاصيت پنجم: مداد هميشه اثري به جا مي‌گذارد. بدان هركاري كه در زندگي مي‌كني، ردي به جا مي‌گذارد و سعي كن نسبت به هر كاري كه مي‌كني هشيار باشي و بداني چه ميكني»

من هم به اين خواص و صفات چيزي اضافه مي‌كنم. «مداد آنچه را مي‌نويسد هميشه به ياد دارد ولو اينكه به جبر كاغذ به صفحه ديگري برود كه تميز است. هميشه گذشته خود را در نظر داشته باش حتي اگر مي‌خواهي تمام آينده‌ات را از نو شروع كني.»

«بدان مداد هرچه كوتاه‌تر مي‌شود براي نوشت كلمات جديد زحمت بيشتري به نويسنده مي‌دهد، پس تا فرصت داري براي نقش‌هاي ماندگارت تصميم بگير.»

تو در مورد مداد چطور فكر مي‌كني، تو هم صفتي از مداد را بگو. پركردن خطوط خالي وظيفه مداد است حتي اگر فضاي نوشتن، كاغذ سفيد بي‌خط نباشد.

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:29 توسط مصطفي گازري |