سلام،
من كتاب داستانهاي 55 كلمهاي را نزديك دو سال پيش خواندم. داستانهاي كوتاه يا بهتر بگم بسيار كوتاهي هستند كه فقط از 55 كلمه تشكيل شدهاند. واقعاً جالب و خواندني هستند. كتاب با نام اصلي the world’s shortest stories (Steve moss) ترجمه خانم گيتا گرگاني است و انتشارات كاروان آن را چاپ كرده است كه البته در شناسنامه كتاب ذكر شده كه اين داستانها قبلاً توسط ديگر ناشران به چاپ رسيده است. در صفحه در باره كتاب نوشته <فقط يكي از داستانها را بخوانيد. بعد سعي كنيد كتاب را ببنديد و از خواندن بقيه داستانها صرفنظر كنيد، نميتوانيد!> "بارنابي كونراد"
در اين مدت كتاب را به چند نفر ديگر پيشنهاد كردم و احساس آنها نيز شبيه من بود. ديروز دنبال كتاب ديگري در كتابخانهام ميگشتم كه دوباره چشمم به كتاب افتاد و دوباره آن را كامل خواندم! پيشنهاد ميكنم آن را بخوانيد.
<هديهاي بينظير براي آنهايي كه ادعا ميكنند كه گرفتارتر از آن هستند كه بتوانند وقتي را براي مطالعه اختصاص دهند. اين داستانها مثل ساندويچهاي كوچك هستند ... غير قابل مقاومتاند> "سوگرفتون"
اما من چند داستان را انتخاب كردم كه آنها را به مرور براي شما نقل ميكنم.
Bedtime Story
“Careful honey, it’s loaded” he said, re-entering the bedroom.
Her back rested against the headboard.
“Is this for your wife?”
“No, too chancy, I’m hiring a professional”
“How about me?”
He smirked. “Cute, but how’d be dump enough to hire a lady hit man?”
She wet her lips, sighting along the barrel.
“Your wife”
Jeffrey Whitmore
قصه شب
مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:" مواظبباش عزيزم، اسلحه پر است"
زن كه به پشتي تخت تكيه داده بود گفت:" اين را براي زنت گرفتي؟"
"نه، خيلي خطرناك است. ميخواهم يك حرفهاي استخدام كنم"
"من چطورم؟"
مرد پوزخندي زد:" بامزهاست، اما كدام احمقي براي آدمكشتن يك زن استخدام ميكند؟"
زن لبهايش را مرطوب كرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.
"زن تو"
جفري وايتمور
شما يك ساعت پيدا نكرديد؟
خواب بود. شما شايد هرگز نفهميد كه خوابيدن در كلانتري يعني چي. البته از بازداشتگاه كه بگذريم، در شرايط و حالات ديگري هم ممكن است آدمها توي كلانتري بخوابند. مثلاً زمانهاي آمادهباش تمام پرسنل كلانتري همانجا ميخوابند يا بايد بخوابند! اين بنده خدا كه خدمتش در كلانتري با آمادهباش شروع شده بود. از وقتي آمده بود كلانتري، در همين 5 ماه و اندي گذشته، 4 تا آمادهباش كلي و چند تا آماده باش چندين درصدي را پشت سر گذاشته بود. از همان روزهاي اول مجبور شده بود داخل ماشين خوابيدن را تجربه كند، آن هم براي مدت طولاني چند شبه. چون از موقعي كه آمده بود به او گفته بودند تو سرباز بومي هستي و كمد و تخت براي تو نداريم؛
- "قانون اين رو ميگه پسر، كار ما هم كه همش قانونيه و خودت خوب ميدوني."
و جالبتر اينكه اجازه خونه رفتن هم نداشت! پس تمام شبها در طول هفته دو راه براي خوابيدن بيشتر نداشت. اولي اينكه جيم شده و خانه برود كه عموماً اين اتفاق ميافتاد يا اينكه هر چند شب با سر و صداي زياد به همه بگويد كه من توي ماشين ميخوابم و خودش رو توي كلانتري نشون بده! كه اين اتفاق هم هر از چند گاهي ميافتاد. كارهاش در طول روز هم ديدني بود! خلاصه به همراه بقيه سربازها داخل خوابگاه كلانتري خوابيده بود كه يك دفعه زمين و زمان بهم ريخت.
- "بلند شيد بايد بريد پاس پياده."
پاس پياده يعني بايد به مدت حداقل 4 ساعت با يكي ديگر از هم خدمتيهايت كف خيابان در مسير و محدوده مشخص پياده روي كني و از دزدي و تمام جرايم ديگري كه ممكن است اتفاق بيافتد جلوگيري كني، با دست خالي البته؛ در طول اين آمادهباش رفتن به پاس پياده براي هر سرباز در هر روز 3 تا 4 بار اتفاق ميافتاد. اين رفيق قصهي ما چون بايد ساعت 1 ميرفت دنبال جناب سرهنگ و تازه ساعت 11 توانسته بود بخوابد با همان سر و صداي اول از خواب پريد. اما طول كشيد تا بقيه از خواب بيدار بشوند. به ساعتش نگاه كرد؛ ساعت يازده و نيم بود. اولين چيزي كه به ذهنش رسيد اين بود كه
- "به همين خاطر تو اين سگدوني نميخوابم، اصلاً مگه ميشه اينجا خوابيد."
صاحب صدا مستقيم آمد طرف او، از كمر خم شد و كنار گوشش گفت
- "جناب سروان، بلند شو، ديرت ميشهها، سرهنگ رو كه ميشناسي؟!"
در مدتي كه اينجا بود، از همان روزهاي اول با بقيه طوري رفتار كرده بود كه حداقل در ظاهر همه او را دوست داشتند و احترامش را نگه ميداشتند، وگرنه در كلانتري كسي به سرباز وظيفه خطاب جناب سروان يا آقاي مهندس نميكرد. اينجا همه هوي، يابو يا حداكثر پسر بودند.
- "گفته ساعت 1 برم دنبالش."
- "خوب الآنم ساعت يازده و نيمه ديگه"
- "خوب آره ديگه درسته، بلند شو، پاشو براي خودت دردسر درست نكن"
مثل هميشه كه براي آوردن جناب سرهنگ ميرفت، با اكراه تمام بلند شد. سروصداي همه درآمده بود كه بابا ما تازه خوابيديم. هنوز كه يك ساعت تا پاس مونده.
- "يوزارسيف اذيت نكن، بذار بخوابيم"
- "جان سرخوش هنوز ساعت يازده و نيمه، پاس ساعت يكه، بيخيال شو، زود اومدي"
- "بلند شيد، هرچقدر دير بريد، از اونطرف بايد دو برابر ديرتر برگرديد، قوانين رو كه ميدونين"
سرباز اطلاعات داد زد:
- "بلند شيد .......ها، گورتون رو گم كنيد، ميخوام بخوابم"
دوستمان از خوابگاه زد بيرون. البته به همين سرعت. چون ميدانست زود بايد برود حتي پوتينهايش را هم از پايش در نياورده بود. هوا چندان سرد نبود. اما از ترس بازرسيهاي دايم سريع اورش را پوشيد و توي جيب شلوارش دنبال سوئيچ ماشينش گشت.
...
تقريباً ساعت هفت و نيم بود كه دوباره توانست براي خوابيدن به خوابگاه برگردد. هنوز همه خواب بودند. سربازها پاس پيادهشان را تا ساعت 5 رفته بودند و حالا حداقل 2 ساعتي بود كه خواب بودند. چون نصف سربازها مرخصي بودند تخت خالي بود اما هر وقت روي تخت بقيه ميخوابيد سرش جوش ميزد و تا مدتي درد ميكرد. پس زيرانداز نماز را قدي انداخت جلوي بخاري، سرش را كنار بخاري گذاشت و پاهايش را به سمت مخالف دراز كرد. بعد از شش ساعت رانندگي مداوم و سر و كله زدن با بقيه، ديدن تنبيه شدن سربازها و كادريها و تحمل اخلاق پوسيدهي سرهنگ، واقعاً دراز كردن پاهاش نعمتي بود. سرش جلوي بخاري خيلي سريع گرم شد و راحت با خواب راه افتاد و رفت.
...
از دور كمكم صداي چكش و پتك ميآمد و به گوشش ميرسيد. صداي بقيه سربازها هم با آن قاطي شد تا جاييكه نتوانست در مقابلش مقاومت كند و از خواب بيدار شد. چقدر خوابيده بود؟ هنوز نميدانست، زياد يا كم، اما چيزي كه بود اصلاً نميتوانست چشمهايش را باز كند. يكي از چشمهايش (الآن يادم نيست كدام يكي) را آنقدر باز كرد كه صفحه موبايلش را ببيند. شماره كلانتري را گرفت.
- "سلام امپراطور، اين پشت خوابگاه دارن با پتك ديوار رو ميارن پايين، ميتوني يه كاريش بكني"
- "دوباره بگو چي گفتي"
- "ميگم اين اطلاعاتيها مثل اينكه بنايي دارند، لطف كن يه زنگ بهشون بزن بگو سربازهاي ما تازه از پاس پياده اومدن، خوابن، يك ساعت به ما اجازه بدن بخوابيم."
- "ميدوني كه مهندس اينا با حرف من كاري نميكنن، اما چشم، هم خودم ميگم هم به سيد حسن ميگم يه كاري بكنه"
- "چاكرتيم، ممنون"
بازهم سعي كرد بخوابد، اما فايدهاي نداشت. سر و صدا قطع نشد. بلند شد. بيشتر به خودش فحش ميداد تا بقيه. عادت نداشت مشكلات را تقصير بقيه بندازد و راحت از كنار آنها رد بشود. وقتي نشست اولين قيافهاي كه ديد سرباز اطلاعات بود.
- "به به، ميبينم كه موبايلم داري"
چنان خنده زشت و زنندهاي كرد كه همه متوجهش شدند. اصولاً كسي جرأت نميكرد با حفاظت و اطلاعات در بيافتد و كلاً آتويي دست آنها بدهد. اما او اولينبارش نبود كه شاخ و شونه ميكشيد.
- "خفه شو، گورت و گم كن از آسايشگاه ما برو بيرون، وگرنه بلند ميشم خودم خفت ميكنم. گم شو"
سرباز اطلاعات همينطوري نگاه ميكرد و سر جايش ايستاده بود. بور شد طرفش كه برگشت و از خوابگاه رفت بيرون.
- "مهندس نكن، آخرش كار دست خودت ميديا"
- "غلط كرده، خودش ميدونه هيچ ... نميتونه بخوره، فقط زر ميزنه كه بقيه ازش بترسن، ..... خودش خوب ميدونه اگر بيرون دست بچهها بيافته چه بلايي سر .... خبرچينش مياد، اهن و تلپش فقط همين توئه. ..... "
- "مهندس بيادب شديا، تازه اومده بودي، خر بدترين فحشت بودها"
- "اي بابا حميد بيخيال"
بلند شد. با حميد رفتن براي صبحانه. ساعت هشت و ربع بود. بعد از صبحانه هم دوباره پشت ماشين بود تا 11 شب كه خوابيد تا مثل هر روز ساعت 4 بره دنبال سرهنگ ....
****
الآن هم كه فكر ميكنم آن يك ساعت جنجالي سالهاي گذشته را هنوز پيدا نكردهام و اين بار اين يك ساعت از هميشه بيشتر آزارم داد. هنوز هم احساس ميكنم كه يك ساعت در زندگي گم كردهام و فقط اميدوارم كه روز اول مهر بتوانم دوباره پيدايش كنم.
من به كانديدايي كه از همين ابتدا قانون را رعايت نميكند، رأي نميدهم. طبق قانون مهلت تبليغات تعيين شده است. كانديدايي كه از الآن در حال تبليغ است خلاف قانون عمل ميكند، پس هيچ تضميني وجود ندارد كه بعد از انتخاب شدن هم به قانون عمل كند!!!
قطراتي كه از ابر جدا ميشوند با كدام برنامه و هدف به سمت زمين ميآيند؟ هدف من و شما از وقتي كه براي انجام كاري يا بيكاري ميگذاريم چيست؟ در هر لحظه از عمر ما كه زير باران ميگذرد چند قطره روي زمين پهن ميشوند؟ باران گاهي ارام و نمنم است و گاهي تند، شتابان و آزار دهنده. مثل زندگي ما آدمها كه گاهي تند ميگذرد و هر از چند گاهي آرام و بيخيال. اوقاتي كوتاه از زندگي من و شما بلند و آزار دهنده است و لحظاتي شاد و مفرح كه ما از آن متنفريم يا هرگز حاضر نيستيم آنها را با زمان يا احساس ديگري عوض كنيم. گاهي نمنم باران زير تابش آفتاب چنان زيبا است كه نميتوان هيچ تشبيهي از آن كرد اما گاهي رگبار بيموقع زندگي تمام آرزوهاي آدم را نقش بر آب ميكند. قطرات باران براي ما چقدر ارزش دارد؟ شايد قطرات باران واقعاً مثل لحظاتي از زندگي كه بر زمين ميريزند غيرقابل استفاده هستند. اگر مي]واه ياز باران استفاده كني بايد ظرف تميزي را زير بارش زيبايي بگذاري، مثل عمر كه براي استفاده خوب از آن بايد وضعيتي را ايجاد كني كه زمان ارزش خودش را نشان داده و اثبات كند. وقتي باران روي زمين ميريزد و به قطرات گذشته ميپيوندد چنان گلآلوده و كثيف ميشود كه اگر چرخ ماشين زندگي كسي در آن بيافتد همه جا رنگ عوض كرده و بدريخت ميشود. زندگي هم همين است. لحضات از دست رفته زندگي گاهي در چاله خاطرات از ترس برملا شدن چنان مانده و متعفن ميشوند كه اصلاً نميخواهي از كنارش بگذري چه رسد به اينكه يك نفر بيمهابا چرخ اتول زندگيش را در آن بياندازد، آن وقت پاككردن چيزهايي كه به در و ديوار يا لبلاس زندگي مردم ميريزد خيلي سخت و گاهي غيرممكن است.
خلاصه ماجراي باران همانقدر كه زيبا است ميتواند وحشتناك يا حتي زشت باشد، مثل زندگي
باران ميتواند تند با ارام باشد مثل زندگي.
باران ميتواند خانمان برانداز باشد يا آيندهساز مثل زندگي.
باران ميتواند تنها باشد يا همراه با باد و طوفان مثل زندگي.
باران ميتواند دوستداشتني باشد يا تنفر برانگيز مثل زندگي.
اما خيلي راحت از آن فرار ميكنيم، مثل آدمهايي كه از لحظات زندگيشان فرار كرده و از روي ترس يا عقل يا اصول تناسب ارزش، با آن درگير نشده و فقط از روبهروي لحظات عمر و آدمهايي كه آنها را ميسازند ساده رد ميشوند و هيچ اعتنايي به هراس زيباي زندگي نميكنند.
زندگي ساده نيست اما زيبا شدنش دست ماست. اين ماييم كه ميتوانيم تصميم بگيريم قطرات باران براي خيس كردن زمين است يا آبا ياري درختان يا خيس شدن مردم شجاع و سر حال!!!
از: ستوان دوم وظيفه مصطفي گازري
به: رياست محترم كلانتري 137 نصر
موضوع: خودرو شماره 44799
با سلام
پش از اداي احترام، مقارن ساعت 0600 مورخه 4/1/88 در حين تردد در اتوبات شهيد شيخ فضل الله نوري به علت خوابآلودگي از سمت چپ با گاردريل وسط اتوبان برخورد كردم كه موجب خراشيدگي رنگ بدنه خودرو شده است. البته در اين حادثه هيچ خسارت كلي به خودرو وارد نشده است. مراتب جهت آگاهي و اخذ تصميمات لازم به حضور حضرت عال اعلام ميگردد.
با تشكر و تقديم احترامات نظامي
ستوان دوم وظيفه مصطفي گازري
نگارش: 5/10/1387
292 متر نزديكتر به خدا
اينجا محيط زيادي ندارد. يك جوري هرآنچه قبلاً خيلي بزرگ بود حالا زير پاهايت است. ميتواني خيلي سريع بالا بيايي يا از راههاي ديگر مدت زمان زيادي در راه باشي يا شايد هيچ وقت نرسي! از فرط خستگي، از يكنواختي كشنده مسير ناشي از انتخاب غلط يا اجبار بيروني. اين بالا حس غريبي دارد. از اين بالا همه ماديات به اندازه واقعي خودشان كوچك ديده ميَوند. كوچك اما در دسترس. هر آن مي تواني مسير آمده را برگردي و باز هم دنيا را بچسبي؛ از همان پايين و در ميان انبوه مردمي كه براي دنياي خودشان كار ميكنند. از اين بالا ميتواني تمام زندگي خود و اطرافيانت را ببيني. اين بالا مردم كمترند اما صداي تعجبشان بيشتر است. آدمها آمدهاند اينجا اما هيچكدامشان بالا را نگاه نميكنند. هنوز هم همان پايين را جستجو ميكنند و تمام تلاششان شناسايي چيزهايي است كه معلوم نيست آن پايين چگونه در آن شلوغي غير قابل تحمل وول ميخورند. نميدانم بگويم آدم اينجا حس ميكند به خدا نزديكتر است يا نه! خدا هميشه اين بالا بوده است و ما از آن پايين او را نگاه كردهايم، چيز خواستهايم و با او حرف زديم. حالا اينقدر بالا آمدهايم، از زمين و تعلقات و مردم نادرش دورشدهايم و به سمت خدا حركت كردهايم. اينجا سنگفرشش از طلاي سرخ است. براي ميهمانان خاص. روي اين سنگفرش سخت ميشود احساس نزديكي به خدا كرد. اينجا اتاقةايي دارد كه حتي تصور حضور لذت بخش در آنها هزينه دارد! اينجا صندليهايي دارد كه روي آنها براي آدمهاي زيادي و شايد براي همه دنيا تصميمات متفاوت خواهند گرفت! اينجا فضايي دارد كه مي›وان تصور كرد چه اتفاقات شگرفي در آن رخ خواهد داد. اتفاقاتي كه شايد تحير تمام بندگان را برانگيزد؛ و ناگزير تمام اين اتفاقات خواهد افتاد. اين برج همانگونه كه حواشي ساخت بينالمللي داشت، مي›واند حواشي استفاده بينالدنيوي داشته باشد و همينها است كه زيبا است. تمام برجهاي شبيه ميلاد شكل هم هستند اما تمام فرقشان در مردم استفاده كننده از آنها است. با تمام اين احوال من اين بالا حس ميكنم بيشتر از 292 متر به خدا نزديك شدهام!
تاريخ نگارش: 18/9/1387
به خاطر خدا ...
امروز اطراف دانشگاه تهران طرح استقرار بود. قرار بود رضا خاتمي، برادر رئيس جمهور سابق ايران سخراني ايراد كند و چون سخنراني ايشان هميشه پرشور بوده و شورش ديگران را هم مزه دار ميكند، ما آنجا بوديم تا با آب باطوم اين مزه را از دهان همه بشوييم! البته اتفاق خاصي نيافتاد و از ساعت 0600 تا 1500 فقط چند دانشجو و خبرنگار مزه گرفتند و ما كه نه، همكاران ما در يگان ويژه و گروه ضربت مزهشان را تصحيح و تعديل كردند. قصدم از نوشت اين چيزها نيست. امروز همچنان كه در مخفيگاه خود مستتر و در حال پاييدن خيابان بودم، آقايي با كت و شلوار مشكي كهنه اما تميز و بسيار مرتب، ناگهان جلوي كوچه و وسط پيادهرو ايستاد. يك نان سنگك دستش بود. نان را در دستش جابجا كرد و وارد جوب آب خشك خيابان كارگر شمالي، پشت يك سطل آشغال شد. يك كيسه رنگي را داخل جوب وارسي كرد. ديد خالي است. نان سنگك خودش را طوري روي شير آب آتشنشاني گذاشت كه نيافتد. بعد مقدار زيادي نان خشك را از داخل جوب برداشت و داخل آن كيسه رنگي گذاشت. صحنه واقعاً جالبي بود. داشتم پيش خودم فكر ميكردم چرا ادمها اينقدر متفاوتند؟ همه ميدانند كه نان بركت خداست و حفظ حرمتش واجب است. اما نكته جالب اينكه آدمها به خاطر خدا چه كارهايي انجام ميدهند! يكي داخل جوب خيابان ميشود و ديگري حتي ناني را كه دور ميريزد، در يك پلاستيك جمع نميكند و همينطوري يلخي در جوب ميريزد.
اما چيزي كه هست خدا هميشه بزرگ است و بوده!
سلام، دوباره بعد از مدتها دارم مينويسم و خيلي خوشحالم!
اميدوارم شما هم از خوندن مطلبم خوشحال بشيد!
اخبار زياد است و متعدد، البته در كلانتريها خبر خوبي نيست، اصولاً! همانطور كه همه ميدانيد كلانتري جايي نيست كه مردم با خوشحالي و براي تفريح وارد شوند، فقط مشكلات در آن ديده ميشود. پس با خاطرات كلانتري شما را كه بعد از مدتها قدم رنجه فرموده و به دل ما سري زدي نميرنجانم.
فعلاً چيزي ندارم خاطر شما را شاد كند. نتيجهي سربازي براي من شده نااميدي و شايد حتي نوعي نفرت از مردم، روابط و زندگيشان و حتي اين آب و خاك و اعتقاد محكمتر به خدا و امام زمان با ديدن نحوه اداره شدن اين مرز و بوم! البته همه اينها بعد از تعطيلي عقل و حافظه به دليل عدم استفاده از آنها است!
مجيد عابديني دلبندم! قبل از اينكه به سربازي برم بارها گفت "اميدوارم وقتي از سربازي برميگردي باز هم اعتقاداتت در مورد ايران و اين جور چيزها همينقدر زيبا باشد" اين جملات را در مورد جهادي از خيلي ها شنيده بودم كه "اميدواريم اعتقادات شما و اين سفرها براي شما بماند"
راستي از سربازيرفتهها چند نفر جهادي ميآيند؟ شايد جاي پرسيدن اين سؤال اينجا و از شما نيست اما نميدانم واقعاً بايد اين سؤال را از چهكسي پرسيد؟!
خلاصه جالبه، مردم سر جاي پارك به جون هم ميافتن، اون هم با قفل فرمان و زنجير. دزد خودرو و لوازم و محتويات خودرو كه پشت فرمان اتومبيل ساعت ۴ صبح دستگير شده، به دليل نبود شاكي خصوصي آزاد ميشود!
ما هم كه رانندهايم و فعلاً با ليسانس درپيت عمرانمان داريم اينجوري خدمت ميكنيم. راستي اگر داريد ميريد خدمت، در مرحله آموزشي هستيد يا ادامه خدمت، حتماً يك سري خيابان گمرك نهران بزنيد و يك جفت پوتين امريكايي بخريد تا پاهايتان مثل من داغان، حساسيت زده و زخم نشود!!!
ماشينهاي نيروي انتظامي براي گشت و تعقيب و گريز سمنده. پس شما راحت باشيد، چون اگر يخورده حواستون جمع باشه خيلي راحت از دست ما در ميرين چون خودتون سمند رو حتماً بهتر از من ميشناسين كه با اون بدنه سنگين و موتور و تعليق پژو همچين چيز قابل تازوندني نيست!
عجالتاً در و پنجره ماشين و خونتون رو خوب قفل كنيد
و
بدانيد
شبها كه شما ميخوابين، بيشتر پليسها هم ميچوابن جز اونهايي كه شيفت دارن!!!
نوشته شده در تاريخ: 20/6/87
وقت طلا است
يا
آيا سربازي رفتن وقت طلف كردن است؟
وقت طلف كردن يعني چه؟ آيا انجام كاري زمانبر كه بر حسب اتفاق به نتيجه نميرسد، هدر دادن وقت است؟ سر كوچه ايستادن ذبح كردن وقت است يا حرامكردن تواناييها؟ آيا وقت با تواناييهاي افراد ارتباط ارزشي دارد يا به عبارتي آيا ارزش وقت افراد به اندازه تواناييهاي آنها نيست؟
زمان تنها داشته بشري است كه هيچ چيز جاي آن را نميگيرد. سرمايهآي است كه بدون انسان از دست او ميرود و هيچ چارهاي نيست براي جلوگيري از هدر رفت اين سرمايه. در اين راه انسان هيچ چارهاي ندارد جز اينكه اين سرمابه را به گونهاي بارور سازد كه حداقل كمتر افسوس دورانهاي از دست رفته را بخورد. اما اين فرآيند عمقبخشي به زمان نسبي است و براي هر كس وضع خاص خود را دارد. چون نوع بشر با هم متفاوت هستند و همانطور كه سرانگشتان با هم تفاوت دارند، عقايد، تفكرات و قدرت ذهن افراد هم با هم متفاوت است و هر كس بنا بر تواناييهاي ذهني و فكري خود اقدام به غنيسازي ساعات خود بر اساس علايق دروني كه منشاء تمام آنها ناشناخته است، مينمايد. تأثير عوامل محيطي بر علايق افراد انكار ناپذير است اما مثال نقض اين مورد هم كم نيست.
به هر حال و بر اساس هر علاقهاي اين ما هستيم كه بايد براي وقت و عمرمان قيمت و ارزشگذاري كنيم.با اين اوصاف هزينه وقت دوسالهي يك جوان مهندس يا ليسانسه چقدر است؟ در ميانهي يك ندگي 80 ساله، 2 سال زمان خاصي نيست؛ اما در دوره جواني 10 يا حداكثر 15 ساله، از 18 تا 35 يا 40 سالگي، 2 سال از بهترن سالهاي اين مدت هائز اهميت است. من مخالف سربازي نيستم. آموزشي بسيار خوب است و مهم و خيلي اخلاقيات مناسب را آموزش ميدهد و خلقيات بد را شايد از بين ببرد. اما دو سال انصافاً زياد است. در ابتداي زندگي و جواني، برنامهريزي براي زندگي و ازدواج و اين جور حرفها، دو سال بيكاري و بيشتر عدم استفاده كامل از تمام تواناييهاي فردي، نوعي تقابل با منافع ملت ايران است. [البته الآن كه دارم اين مطالب رو مينويسم زياد با اين حرفها، حداقل اين پاراگراف، موافق نيستم]
نوشته شده در تاريخ: 18/6/87
سربازي
يا
لحظاتي كه نبايد خوش بگذرد
خوش گذشتن يعني چه؟ چه اتفاقي ميافتد كه لحظاتي براي ما خوش است يا به خوبي نميگذرد؟ آيا سربازي ايامي است كه ما انتظار داريم بد بگذرد؟ آيا ميتوان شرياطي ايجاد كرد كه در هر صورت سربازي خوش بگذرد؟ اصولاً دورانهاي سخت را چگونه ميتوان پشت سر گذاشت؟
اين مطلب را در كلاس مطالعه آزاد سربازي مينويسم. در حاليكه روز 7 ماه مبارك رمضان است و به جد تشنگي بر من غالب شده و عملاً حتي احوال قلم گرداندن را هم ندارم، اما چه كنم كه بايد اوضاع خود را حفظ كنم. ما روز 6 شهريور پذيرفته شديم و از 10 شهريور فعاليتمان را در پادگان شروع كرديم. از لحاظ بدني اصلاً در شرايط خوبي نيستم. غذاي سحري خوب است اما افطار نان و پنير و خرما و آش به مقدار كم است و ميتوانم بگويم از ظهر تا سحر گرسنه هستم. البته برنامه آموزشي پادگان سبك شده و بيشتر از 3 ساعت صف جمع و رژه نداريم. برنامه آموزشي كلاسها هم به جاي خودش است. كلاس عقيدتي با بد قولي عقيدتي سياسي پادگان مواجه شده و اصلاً برگزار نشده است. اما كلاسهاي آييننامه و اسلحهشناسي كه با فرماندهان گروهان است بهتر برگزار شده است. مجموعاً شرايط خوب و دوستداشتني نيست. تزريق فكر مثبت در رگهاي تركخورده و خلي از نشاط پادگان تنها دلخوشي من است.البته بعد از عباس كه با من است. او مشكلش از من بيشتر است. من چيز زيادي براي دلتنگي ندارم اما او چرا!
اما چيزي كه هست فقط همينها سخت ميگذرد. وقتي ميآمدم سربازي ميدانستم شرايط آسان نيست. به من كه جهادي رفتهام و شايد چون خدمت به وطن را دوستدارم، سخت نميگذرد. فقط اخلاقيات بعضي همراهان است كه گاهي اوقات خلق آدم را تنگ ميكند. سربازي بنا نيست خوشبگذرد اما واقعاً بد هم نيست. با شما است كه چگونه با آن برخورد كنيد!