تبليغاتX
من مي‌گم ...
سلام،

دوستان يك همكاري كنند لطفاً اگر مي‌خواهند از قول اين رسانه منصوب به بنده جايي نامي ببرند يا مطلبي نقل كنند، نظرات خودشان را به نام قالب نزنند و در مورد روحيات و نحوه خلقيات نويسنده از قول خودشان تعريفات و احياناً تمجيداتي اضافه نكنند، همانطور كه قانون مطلب نويسي است آدرس منبع را ذكر كنند و اجازه بدهند ديگر دوستان با خواندن اصل مطالب خود از روحيات و اهداف نويسنده (بنده) استنباط فرمايند. اينجا شعار "من مي‌گم" است. هر وقت هم حرف خودم نباشده به وضوح مي‌نويسم و مي‌گويم نوشته من نيست، پس لطفاً  شما هم در اين مكان و در مورد مطالب نوشته شده در اين رسانه اين قانون را رعايت فرماييد و فط مطالب را به ديگران را پيشنهاد كنيد، اجازه بدهيد هر كس با نظر خودش در مورد نوشته‌ها تصميم‌گيري كند. البته فكر مي‌كنم اين قانون و روش، راه خوب و ممتازي براي خواندن و نظر دادن در مورد تمام مطالب مي‌تواند باشد. هم در باب اين نوشته‌ها و هم در ارتباط با تمام نوشته‌ةا و اخبار موجود در تمام رسانه‌ها.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:45 توسط مصطفي گازري |

 سلام،

باز هم مثل هميشه و از ته قلبم. من نگفتم، نمي‌گم و نخواهم گفت كه دكتر احمدي‌نژاد اشتباهاي ندارد، نكرده يا نخواهد كرد. هيچ كس معصوم نيست (از امامان و پيغمبران و ... بگذريم) همانطور كه بر اين عقيده هستم كه مهندس موسوي، آقاي خاتمي و آقاي هاشمي و آقاي كروبي و ... هم در اتفاقات اخير خيلي كم اشتباه نبودند. من فقط فعلاً بين اين عظما دكتر رو ترجيح مي‌دهم. همين. با تخريب بقيه هم مخالفم. اين مطلب اخير هم اينجاست چون برام جالب بود. اصولاً بيان، عنوان يا تكرار مطالب غير مؤيد تأييد صحبت‌ها يا موافقت با كلمات نيست. پيشنهاد سعي كنيم اين موارد در مباحث هميشه يادمان باشد

همين!

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 0:39 توسط مصطفي گازري |

سلام،

قطعه فيلم با آهنگ آشناي آژانس شيشه‌اي شروع مي‌شود.

صدا مي‌گويد:

قضيه اينجوري شروع مي‌شه كه ما همه توي خونه خوابيم، نصفه شبي يكي در مي‌زنه. از بين جمع من پا مي‌شم مي‌رم در رو باز مي‌كنم، مي‌بينم اِ محمود خودمون آقاي احمدي‌نژاد پشت دره. مطالبي بهش گفتم كه تو قالب شعر براتون مي‌گم

سلام عليكم آقا محمود خوبي

نصفه شبي در و چرا مي‌كوبي

باز اومدي بگي كه صبح شد پاشين!

صبح شد و ظهر شد و غروب شد پاشين!

باز اومدي بگي كه وقت كاره!

بابا چشاي ما هنوز خماره

تا كي مي‌خواي مزاحم ما بشي؟

تا كي مي‌خواي وايستي و منت كشي؟

ببين همه خوابن و از تو غافل

تو هم برو بخواب كنار ساحل

ولش بكن ملت و بي‌خيال

برو سفر ايتاليا با عيال

تو هم بگو آزادي آي جوونا

تحريك بكن ملت رو مثل اونا

تو هم بگو گفتگوي تمدن

بعدش برو با ليزا رايس نوش جون

ما ها فقط خوراك خواب نازيم

بيدار بشيم واسه تو جوك مي‌سازيم

مي‌گيم كه نقش يوسف و رد كردي

به دختراي احساسي بد كردي

مي‌گيم زليخا كه پير و كمون شد

يهو زير كاپشن تو جوون شد

بازم مي‌خواي با ما كلنجار كني؟

بازم مي‌خواي بيست ساعته كار كني؟

چقدر مي‌خواي تلاش كني تو چهار سال

دوره‌ات تموم شد و نبرده‌اي حال

بودجه ملت دستته نشستي؟

زدي تو خط فقر و ساده زيستي؟!

نشنيدي قبل تو چه حالي برده؟

چي گفته و چي برده و چي خورده؟

عهد و عيال رو برده بود كاخ شاه

زندگي مي‌كرد شب و روز تو رفاه

ماشين شخصيش يه هواپيما بود

پول خريدش از كجا؟ از ما بود.

گرچه لباس روحاني تنش بود

ولي دما دم دنبال تنش بود

برگزاري كنفرانس برلين

رقص زنا تو جشن ايران زمين

دست دادنش با زنهاي اجنبي

با جووناش دست داده نه با بي بي

محمود ببين ممد چه حالي كرده

بيت المال اين‌طوري خالي كرده

شرايط سردمداري همينه

وقتي بشر خوابه كي هست ببينه؟

مردم مي‌گن روحانيه عمومه

شال سياهم بسته پس تمومه

تهمت بي جا نزنين معصومه

دور از گناه و مكروه و حرومه

نگين چقدر خرجاي تفريحاش شد

نگين چقدر خرج يه افتتاش شد

نگين چقدر كسري بودجه داره

نگيد پولاش رو كجاها مي‌ذاره

ممد و بيت المال و جيب عباش

دروغ مي‌گن پولا بوده از باباش

آره محمود اينجورياس رياست

زندگي هست كشمكش و سياست

18 تير يادت مياد چي بودش؟

نامه جام زهر كي بود عمودش

از نامه مخفيونه شنيدي؟

به بوش نوشته شده بود فهميدي؟

فهميدي با اون همه يال و كوپال

نيروگاه نطنز رو خوابوند دو سال

روزنامه‌هاي زنجيري رو خوندي؟

تو توهيناش به مراجع نموندي؟

اون كه ميگفت تقليد كار ميمونه

مقلد تيپ مايكل جكسونه

رضاي خاتمي مي‌گفت اون روزا

امام زمان تأخير داره، استيضاح

فكر اما خميني مال حوزه است

گنجي مي‌گفت، آخه اونم تو روضه است

اعلمي مي‌گفت اگه لازم باشه

استيضاح از امام حسينم جاشه

بي بي مي‌گفت از خاتمي شنيده

آبراهام صهيونيستم شهيده

شعار اصلاحات تهش همينه

عكسهاي رهبر پاره رو زمينه

يكصد و بيست و هفت نفر بي حيا

تعارف جام زهر بدن به آقا

والله ان قطعتموا يميني

وقتي نمي‌گي مي‌شه اين مي‌بيني

تقصير ممد نيست مقصر ماييم

بس كه خمار و خواب و تو كماييم

محمود بازم مي‌گي آقا غريبه

نامه من غريب الي الحبيبه

بازم مي‌خواي بگي كه سر داده حل

من ناصر ينصرني به اجل

چقدر مي‌گي كرب و بلا الانه؟

سيد علي تنها تو نهروانه

چقدر مي‌گي خدمت من به سر شد

ضد ولايت فقيه به در شد

بيدار بشيد از 22 خرداد

داره بوي خاتمي 2 مياد

...

البته با اين صدا و آهنگ عكس‌هاي زيبايي هم همراه بود كه بعد از عكس‌هاي دست دادن خاتمي با خانم‌ها و ... قشنگترين عكس خاتمي در كت و شلوار و با كراوات بود، اون هم كراوات قرمز، من كه نديده بودم!!!

واقعاً دكتر احمدي نژاد يه چيزيش مي‌شدا. يه دفعه يه جايي خوندم "بابا من خودم چند بار به امام حسين گفتم: چرا دعوا، چرا داد، چرا بيداد، چرا جنگيدن با همه. بيا يه بيعت الكي بكن با يزيد. از الكي نه راستكي، بعد برو تو كوفه يا هر شهري كه دلت خواست يه مطب بزن هم مردم رو مداوا كن هم در حال طبابت روي مخشون كار كن. گوش نكرد ديگه. ببين آخرش چي شد. هم مرد. هم اسمش از بين رفت. هم كسي ديگه دنبال نداي حقش نيست هم ..."

حالا ما هم به دكتر مي‌گيم بابا با آمريكا راه بيا، به تهران برس، بقيه مملكت رو فراموش كن، هرچي خرج مي‌كني بريز تو جيب يك عده آدم خاص، هم خودت راحتي هم ما، اما كو گوش شنوا، آخه مي‌دوني دكتر، اگر پول تو جيب آقايون نره، خوب پس حتماً هرز رفته، اگر حرفت خلاف نظرشون باشه، خوب پس حتماً اشتباهه، اگر نتونن حرفشون رو ثابت بكنن، خوب داد و بيداد مي‌تونن بكن كه، مردم و بريزن تو خيابون و بعدشم سروصدا راه بندازن، ولي ما كه يادمون نرفته هنوزم نتونستن ثابت كنن تقلب شده! هنوزم نتونستن ثابت كنن كه مرده و كشته و رفته! اميدوارم در گذر زمان ما اشتباه كرده باشيم. ما حاضريم بسوزيم اما نمي‌تونيم سوختن دوست و آشنا و هم‌وطن رو ببينيم. جرم ما اينه دكتر جون!

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 18:14 توسط مصطفي گازري |

اين آخري‌ها

مصطفي مدتي بود كه غمگين بود. البته غمگين بودن او زياد عجيب هم نبود. شايد بعضي از دوستانش او را آدم شادي مي‌دانستند، اما واقعيتي كه خودش هم مي‌دانست اين بود كه هيچ وقت آدم شادي نبوده. يا اصولاً چيزهايي كه از زندگيش يادش مي‌آمد برآيند غمناك داشتند تا خوشحال كننده. غم براي او واژه غريب و دور از ذهني نبود. بيشتر با خودش تنها بود. پدر و مادر خوب و با توجهي داشت، اما احساس تنهايي داشت خفه‌اش مي‌كرد. البته تنهايي را دوست داشت و يكي از بزرگترين آرزوهايش اين بود كه هرچه زودتر در خانه خودش با خودش تنها باشد، اما از آنجا كه توانايي كاركردن نداشت، يا جرأت كار كردن نداشت يا خودماني‌تر عرضه نداشت، بعضي وقت‌ها فكر مي‌كرد كه نبايد به اين زودي انتظار داشته باشد كه بتواند در خانه خودش لم دهد و از سكوت خانه لذت ببرد. خانه برايش جايي بود كه بتواند راحت در آن گريه كند، زار بزند و داد بكشد و مجبور نباشد بي‌صدا باشد يا بگردد وقتي را پيدا كند كه كسي حواسش نباشد، كسي او را نبيند يا بتواند تصور كند كه تنها است. دنبال خودش مي‌گشت؟ نمي‌دانم. اين آخري‌ها سرگردان‌تر از آن بود كه بايد. دور و اطرافش را آدمهايي گرفته بودند كه وضعيت زندگيشان را معلوم كرده بودند. هدف خود را معين كرده و به دنبالش هر كاري مي‌كردند، ولو بخواهند تا كره ماه دنبال يك دانه لوبيا بروند؛ و شايد اين مسئله هم به تمام آزار و اذيت بار زندگي بر دوشش اضافه شده بود. آدمي بود كه تكليفش با خودش معلوم نبود. به كلي قدرت تصميم‌گيري را از دست داه بود و عملاً "عنان زندگي از كفش بيرون شده بود" اما هنوز خوددار بود، و افراد كمي نمي‌دانم از كجا، متوجه مي‌شدند كه ناراحت است؛ و هر بار كه مي‌پرسيدند طوري جوابشان مي‌داد كه قابل قبول و رضايت‌بخش از كنار مسئله بگذرند. و البته چون كمتر كسي از او دروغ شنيده بود و عملكرد بي غشي داشت، راحت حرفش را مي‌پذيرفتند. اما خودش از دلش خبر داشت و به چشم مي‌ديد كه شايد اين حالاتش باعث دوري تدريجي بقيه از او مي‌شود يا شايد هم نمي‌خواست قبول كند كه آدم متفاوت و مهمي نيست كه براي ديگران مهم باشد، يا حداقل كمي مهم باشد. اصلاً مگر چكار كرده بود يا براي بقيه چه فايده‌اي داشت كه بخواهند با او متفاوت برخورد كنند؟ اين آخري‌ها همان تنهايي بلاي جانش شده بود. تنهايي دوست‌داشتنيش هنوز جذاب و دلربا بود اما فقط شده بود بهانه‌اي براي گريه كردن. نمي‌دانم از كجا غم تمام عالم سرآزير شده بود توي دلش. تاب چه چيزي را نداشت، نمي‌دانم، نمي‌دانست، كاش حداقل اگر نمي‌گفت خودش مي‌دانست چرا دلش به اندازه يك دانه تسبيح كوچك شده بود. از دانه تسبيح‌هاي اول تسبيح شاه مقصود هم كوچكتر. دلش تنگ بود. حتي خودش هم در دلش جا نمي‌شد. اين آخري‌ها حتي حوصله خودش را هم نداشت. چندين بار به من گفته بود هر روز صبح كه بيدار مي‌شود اولين واكنشش به بيداري نفرت و انزجار از صبح است. انگار شب قبل كسي به او وعده داده بود كه آخرين شب نفس كشيدنش است، اما صبح باز بيدار مي‌شد. مي‌گفت "براي اينكه روزم خراب نشود و بتوانم صورتك خوشحالي بر صورت بزنم بعد از بيدار شدن به چيزهاي خوب فكر مي‌كنم، سعي مي‌كنم ذهنم را آزاد كنم تا مردم نفهمند كه دلم خالي شده، تنگ شده و من حتي نمي‌توانم اين دل تنگ و خالي خودم را پر كنم." اين آخري‌ها اطرافيانش هر كس به شيوه‌اي به فراخور خودش، ساز ازدواج برايش كوك مي‌كردند. حتي من هم گاهي اوقات سربزنگاه مچش را مي‌گرفتم و نشانش مي‌دادم كه شايد چيزي كه براي بيرون آمدن از اين وضعيت احتياج داري بانويت است. او هم مي‌گفت، اين آخري‌ها زياد مي‌گفت كه "زندگيم تغيير لازم دارد." اين آخري‌ها حتي به اين در و آن در زد كه شايد با عوض كردن محيط زندگيش و رفتن به مملكت غريب، تغيير لازم در زندگيش را ايجاد كند، اما تا جايي كه مي‌دانم نشد؛ چرا؟ اين را نمي‌دانم، خودش نيمه راه كار را ول كرد يا ... خلاصه مثل اينكه نه او خيال داشت از اين گردابي كه داشت در آن غرق مي‌شد بيرون بيايد و نه روزگار روي خوش نشانش مي‌داد و مي‌گذاشت پرواز كند. شايد هم پرواز بلد نبود يا توانايي و عرضه پرواز نداشت. آدم عجيبي بود. پدر و مادرش عملاً براي بچه‌هايشان نفس مي‌كشيدند، اما خودش مي‌گفت "اين آخري‌ها هر وقت ماشين را در پاركينگ پارك مي‌كردم، چند لحظه‌اي در ماشين مي‌نشينم شايد معجزه‌اي شود و لازم نباشد بروم خانه، شايد معجزه‌اي شود و لازم باشد تا ابد بيرون از خانه بمانم، شايد معجزه‌اي شود و لازم نباشد پله‌ها را بالا بروم، در را باز كنم و بازهم همان فضايي را ببينم كه تكرار خفقان آورش نفس‌كشيدن در آن را برايم مشكل كرده." مي گفت "اين آخري‌ها هر وقت موقع برگشتن به خانه مي‌شود يا هروقت بيرون هستم و يادم مي‌افتد تا مدت كوتاهي ديگر بايد به سمت خانه بروم، از خودم كه راه مي‌افتم و باز به خانمان مي‌روم و مي‌گويم سلام، بدم مي‌آيد." اين آخري‌ها اگر با او از تنهاييش حرف مي‌زدم مي‌گفت "من اگر يك هفته گرسنه باشم به بابا نمي‌گويم پول بده، حالا مي‌خواهي به او بگويم پول بستني خوردن من و زنم را بده" به اينجا كه مي‌رسيد من ديگر چيزي براي گفتن نداشتم. شايد هم ايراد از من بود. چون منطقش هميشه من را راضي مي‌كرد و زبانم كوتاه مي‌شد؛ شايد هم اشكال از خودش بود كه منطقش حريف خودش نمي‌شد. اين آخري‌ها خيلي از مرگ حرف مي‌زد. يكبار از من پرسيد "اگر بگويند فردا مي‌ميري چه مي‌كني؟" گفتم "خداحافظي، حلاليت، ..." گفت "ميداني من چه مي‌كنم؟ دنبال راهي مي‌گردم كه تا فردا زنده نباشم، همين الآن بميرم به جاي فردا" نمي‌دانستم بايد چه واكنشي به حرفش نشان بدهم، خشكم زده بود. مي‌دانيد، نكته جالب‌تر از همه اين بود كه اين آخري‌ها كمتر با كسي يكي به دو مي‌كرد. كمتر عصباني مي‌شد، اما نه از سر فروخوردن خشمش، بلكه حتي حوصله يكي به دو كردن با مردم و اطرافيانش را هم از دست داده بود. هر اتفاقي كه مي‌افتاد، حتي در رانندگي و وسط خيابان، سرش را مي‌انداخت پايين و مي‌رفت. دوستان مي‌گفتند اين اواخر مصطفي بهتر شده، كمتر عصباني مي‌شود. اما خوب كسي به اندازه من به او نزديك نبود. اين آخري‌ها بيشتر در آنسوي تنهاييش كنار خودش مي‌نشست، براي خودش گريه مي‌كرد و آرام خودش را دلداري مي‌داد. آرام دستش را روي قلبش كه گاه و بي‌گاه درد مي‌گرفت مي‌گذاشت و براي خودش لالايي مي‌گفت. اين آخري‌ها، همين دو سه روز پيش، مي‌گفت سرش درد مي‌گيرد اما حتي به من هم هيچوقت از درد قلبش چيزي نمي‌گفت. آن طرف تنهاييش هم آنقدر دور بود كه حتي وقتي چند بار دقت كردم هم نفهميدم گاهي قلبش را در مشتش مي‌گيرد و چنان فشار مي‌دهد كه جانش از آن فرار ميكند. اين آخري‌ها، همين دو سه روز پيش، قبل از مردنش به من گفت كه "خيلي وقت است دلم نمي‌خواهد زنده باشم، ولي مثل اينكه مجبورم." من هنوز هم بر اين عقيده‌ام كه او ايست قلبي نكرد، آنقدر براي قلبش لالايي خواند تا قلبش خوابيد. او خودكشي كرده بود. بله او خودكشي كرد. كاش خودش بود تا به او مي‌گفتم من معتقدم او متفاوت بود. حداقل خودكشيش متفاوت با تمام دنيا بود. نمي‌دانم شايد هم واقعاً قلبش مثل دوستانش از دست او خسته شده بودند. شايد قلبش هم مي‌دانست از دست اين آدم كاري براي مردم و آينده و او برنمي‌آيد. بعد از رفتنش تنها يك موضوع برايم جلب توجه مي‌كند، ديگر وقتي خسته‌ام يكدفعه مصطفي زنگ نمي‌زند بخندد، داد بزند و هياهو كند تا من هم بخندم. هر چند اين آخري‌ها كمتر مي‌خنديد، كمتر مي‌خنداند و كمتر خاطره‌اي براي ديگران توليد مي‌كرد. نمي‌دانم شايد هم واقعاً جايش خالي نيست.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:5 توسط مصطفي گازري |

انگشت آبي

ساعت زنگ مي‌زند، چشم‌هايش باز مي‌شود و براي چند لحظه به سقف اتاق خيره مي‌شود. ناخودآگاه دست چپش را جلوي چشمانش مي‌گيرد و سعي مي‌كند در آن تاريكي عقربه‌هاي ساعتش را ببيند. شبرنگ اين ساعت جديد مدت كمي نور دارد و هميشه نزديك صبح براي ديدن ساعت با مشكل مواجه است. ساعت 5 صبح است. روي آرنج‌هايش نيم‌خيز مي‌شود و با يك گردش كمر كنار تختش مي‌نشيند. توانش را جمع كرده و بلند مي‌شود. بعد از نماز لباس مي‌پوشد تا براي ورزش بيرون برود كه يادش مي‌آيد امروز جمعه است. كليدهاي ماشينش را هم بر مي‌دارد تا برود پارك لاله. جمعه‌ها آنجا ورزش مي‌كند و بعد با بچه‌ها بدمينتون بازي مي‌كند. البته تنها است و اصولاً براي ديدن آدم خاصي آنجا نمي‌رود. فقط گاهي دائيش آنجا مي‌آيد و با هم بازي مي‌كنند.

****

به پارك مي‌رسد. خلوت‌تر از همه جمعه‌هاي ديگر است. شروع به دويدن كرد. بعد از چهل دقيقه بالاخره سروكله دايي هم پيدا شد. بازي مثل هميشه گرم و لذت بخش بود و او مثل هميشه ساعت 8 رفت. هربار در صورت بقيه مي‌خواند كه "خودش را لوس مي‌كند. مگر جمعه‌ها هم آدم كار مي‌كند. تازه او كه بيكار است" و اين جمله آخر از همه سخت‌تر بود. برگشت خانه. تا از در رسيد اولين واكنش پدرش، چه در رختخواب و چه بيرون از آن اين بود، "زير كتري را روشن كن، خسته نباشي" بعد از حمام و صبحانه نشست سركار، پدر در اتاقش تلوزيون را روشن كرد و مستقيم رفت سراغ شبكه خبر. شركت مردم در انتخابات دور از تصور بود. از همان ساعات اوليه روز. طب انتخابات حتي خيلي قبل‌تر از شروع زمان رسمي تبليغات بالا بود، تنورش داغ و اوضاع ملتهب. ساعت حدود 10 صبح بود كه براي انجام فريضه رأي دادن از سر شوق و علاقه شخصي، به پاي صندوق رفت. تشريفات ثبت‌نام و گرفتن برگ رأي را انجام داد. در اين مدت خيلي با مبارزات انتخاباتي كاري نداشت. به دليل شرايط محيطي‌اش كانديداها را از قبل مي‌شناخت و معيارهايش براي رأي‌دادن معلوم بود. پس درنگ نكرد و بلافاصله نوشت. كاغذ را تا كرد و درون صندوق رأي انداخت. در راه بازگشت به خانه به انگشت اشاره دست راستش نگاه مي‌كرد. اين بار هم مثل دفعات پيش براي پاك‌كردن انگشتش دستمال همراهش بود. اما انگشتش را پاك نكرده بود. وقتي خوب به آن نگاه مي‌كرد افتخار مي‌كرد. از ديدن انگشت جوهريش لذت مي‌برد. ظهر موقع نماز و براي وضو گرفتن نگران رنگ ابي بود و دلش نمي‌خواست پاك شود. شنبه صبح وقتي از ورزش برگشت، در حمام متوجه شد رنگ آبي خيلي كم‌رنگ شده، ترسيد. از حمام كه بيرون آمد از شنيدن خبر راديو شگفت زده شد. كانديداي او در همان ساعات اوليه شمارش آرا برنده شده بود. خوشحال بود. هرچند تا به حال دل توي دلش نبود. اما بعد دلش ريخت. مي‌گفتند شما رأي نمي‌آوريد اگر تقلب نكنيد. يك جمله از قبل پيروز كه ايراد فلسفي و منطقي داشت. يعني آنها خود را از قبل پيروز انتخابات مي‌ديدند بدون اينكه به شأن و عقيده مردم احترام بگذارند. يعني آنها براي مردم ايران از قبل تصميم گرفته بودند كه بايد فلاني رئيس‌جمهور شود. يعني همان حرفي را كه 4 سال گذشته زده بودند را دامه مي‌دادند كه شما احمق بوديد كه به فلاني رأي داديد، و اين جمله توهين به هيچ‌كس نبود! از ديد آنها. واقعاً چرا كسي به هم‌وطنش اين توهين را مي‌كند و اصلاً براي ديگران حق انتخاب قائل نمي‌شود و تازه ديگران را به ديكتاتوري متهم مي‌كرد؟ دلش آرام نمي‌شد و از اوضاع خوشش نمي‌آمد. تا ساعت حدود 6 بعدازظهر همه چيز تمام شد. در همان مرحله اول حد نصاب كسب شده بود. رنگ آبي كم‌رنگ شده بود. خيلي مي‌ترسيد. غرورش را گم كرده بود و حالا هيچ عددي از برد يا باخت جاي آن را نمي‌گرفت.

*****

دو هفته‌اي بود كه زمين و زمان در شهرش به هم ريخته بود. مردم به خيالي به خيابان آمده بودند و مي‌گفتند تا حرفمان به كرسي ننشيند از خيابان بيرون نمي‌رويم. اوضاع بد بود، اما هر كس چيزي تعريف مي‌كرد و بدترش مي‌كرد. به دشمنان استناد مي‌كردند و فيلم‌هاي گوشي همراه. مي‌گفتند تقلب شده. مي‌گفتند شما نامرديد. مردم داخل خيابان را كتك مي‌زدند. مي‌گفتند شما از شاه بدتريد. مگر آنها شاه را ديده بودند. مگر آنها دولت را نمي‌شناختند، مگر....

*****

حالا يك ماه از انتخابات گذشته بود. هرچه به انگشتش خيره مي‌شد، لكه غرور آفريني نمي‌ديد. انگشتش همان رنگ هميشه بود و ذهنش خسته از اتفاقات افتاده. آرا باز شماري شده بود و نه تنها از رأي كانديداي او كم نشده بود، بلكه به آن اضافه هم شده بود. به ايران فكر مي‌كرد كه در اين مدت زير دست اين و آن به چه وضعيتي رسيده بود. به اينكه هنوز آماده‌باش نيروهاي نظامي تمام نشده بود. به اينكه مردم عادي 200 زخمي و 20 كشته دادند و نيروهاي نظامي بالغ بر 800 زخمي و 45 كشته، و تازه نيروهاي نظامي قاتل بودند! به اينكه هنوز خيلي‌ها بر اين عقيده بودند كه تقلب شده. به اينكه ما آدمها كه مسلمانيم و از خدا دم مي‌زنيم، چقدر راحت در مورد بقيه اظهار نظر مي‌كنيم. آنها را متهم مي‌كنيم و به آنها ناسزا مي‌گوييم. اما تا جوابمان را مي‌دهند داد مي‌زنيم و هياهو مي‌كنيم. از اينكه فيلم‌‌ها را از يك منبع مي‌گيريم، اما دقايق مخالف ما منتاژ است و آنچه را ما بهره‌برداري مي‌كنيم صحيح و غيرقابل انكار. آنچه را نمي‌توانيم تحليل كنيم دروغ مي‌دانيم و آنچه را ولو با اطلاعات كم و ناقص خود درست مي‌دانيم، غير قابل انكار. به اينكه به راحتي و با وقاحت تمام شعور مردم را به خيابان مي‌كشيم و به آن توهين مي‌كنيم. به اينكه خيلي راحت حرف هم‌‌وطنانمان را دروغ مي‌پنداريم، اما بدون پيش فرض و قضاوت صحيح حرف دشمن را معيار عمل قرار مي‌دهيم. به اينكه اين انتخابات بايد به زيبا‌ترين خاطره مشترك ايرانيان تبديل مي‌شد، اما تدبير غلط و خودخواهي، كوچك‌انگاري بقيه و عدم احترام به فكر و قدرت انتخاب مردم، تجربه تلخ و دوست‌نداشتني براي همه ما خلق كرد كه شايد براي هميشه ثبت و ضبط شده است.

و به اينكه شايد غرور آبيمان در دوره‌هاي بعد،  از ترس روش غلط اين دوره، تا مدت‌ها دلچسب نباشد. يا اينكه در دوره‌هاي بعد همين رنگ آبي خودماني را كسي سياه كند يا جانبداري از آن مثل سبز و سفيد و قرمز يا زرد، خاطره‌اي دوست‌نداشتني از بزرگترين نشانه نبوغ خلقت، يعني رنگ برايمان حك كند كه پاك‌كردنش شايد نسل‌ها هميت و تلاش بخواهد.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 19:55 توسط مصطفي گازري |

سلام؛

اين مجموعه‌اي از سؤالاتي است كه يكي از دوستان در باره ليلا از من پرسيد. من سعي كردم واضح جواب دهم. البته اين مجوعه با حذفياتي اينجا منتشر شده چون بعضي سؤالات از فضاي اين وبلاگ خصوصي‌تر بود. پس اگر شماره سؤالات پشت سر هم نيست يا شماره‌اي اصلاً وجود ندارد به اين دليل است. كل سؤالات 21 عدد بود.

1.از كجا مي دوني كه ليلا اولين كسيه كه دوستت داشته. شايد قبلش هم كسايي بودن كه دوستت داشتن و تو اونا رو نديدي يا نخواستن ديده بشن يا جرات نكردن بگن دوستت دارن. –پس احتياج به اينه كه اين رو نشون بدي كه اولين تجربه است-

شايد قبلاً هم كساني بودند كه مرا دوست‌داشتند، من آنها را نديدم يا آنها نخواستند ديده شوند. پس از ديد قضاوت من، ليلا اولين كسي خواهد بود كه مرا دوست‌داشت، چون من متوجه شدم. من مي‌توانم در مورد دانسته‌هايم قضاوت كنم. از طرفي فكر مي‌كنم جزئي از دوست‌داشتن ديده شدن باشد. فكر نمي‌كنم بشود دوست داشتن و ديده نشدن را جمع كرد. چون دوست‌داشتن مايه حركت و جنب و جوش است نه به سايه رفتن و پنهان شدن.

 

2.از كجا مي دوني كه دوستت داشته كه حالا مي گي اولين نفره؟ و اگر حس مي كني يا مي دوني دوستت داشته چرا گفتي كه شايد ليلا رفت چون من رو دوست نداشت؟ يا اينكه نتونستي بهش بگي دوستش داري؟؟؟؟؟- تناقض-

اگر كسي به خاطر عقيده‌اي، شخصي يا هر چيز ديگري كاري كند، يعني آن عقيده، شخص يا هر چيز ديگر برايش مهم بوده و فكر مي‌كنم مهم‌بودن از پايه‌هاي دوست‌داشتن يا دوست‌داشته‌شدن است. اما هر مهم بودني به دوست داشتن ختم نمي‌شود. شايد او رفت چون بعد از بالا و پايين‌كردن من ديد، شايد برايش مهم باشم، اما دوست‌داشتني نيستم. (مهم بودن يعني ديده شدن، ايران و امريكا براي هم مهم هستند، اما دوست‌داشتني نيستند) او رفت شايد چون نهايتاً من را لايق دوست‌داشتن نديد يا رفت چون من نتوانستم به او نشان دهم در يك رابطه دو طرفه مي‌توانم دوست داشته باشم كه اولين پايه اين نشان دادن اداي آن است. همانطور كه گفتم دوست‌داشتن پايه جنب و جوش است و من اگر نخواستم ديده شوم، اين تقصير خودم است كه ديده نشدم.

 

3.اگر نفهميدي كه يعني چي كه يكي دوستت داره ، از كجا مي گي كه بزرگترين انگيزه‌اي بود كه داشتم و هميشه ناخواسته حتي از فكر كردن به ليلا انرژي مي‌گرفتي؟ و از طرفي نگفته كه دوستت داره و تو مي گي از دستش دادي چون شايد تو بهش نگفتي كه دوستش داشتي و برات مهم بوده.

فكر مي‌كنم انگيزه ساختني نيست يا حداقل من تا به حال نتوانسته‌ام براي خودم انگيزه بسازم. تا به حال تمام انگيزه‌هايم به وجود آمده‌اند. من نمي‌دانم چرا صداي توربوي ماشين تارهاي زيرين و ناپيداي روحم را مي‌لرزاند و مرا حركت مي‌دهد، اما اين اتفاق مي‌افتد و من براي شندين اين صدا خيلي كارها مي‌كنم و اين انگيزه است. چرا فكر كردن به ليلا انگيزه بود، نمي‌دانم و فقط فكر كردن به او نيست كه با من چنين مي‌كند. انگيزه‌ها بالا و پايين و ضعيف و قوي دارند. اما فكركردن به او قويترين انگيزه بود و موجب گرم شدن، حركت كردن و تلاش كردن. يا شايد اينگونه بود چون همه مي‌گفتند و مي‌گويند خانم‌ها انگيزه و موتور محرك زندگي مردان هستند.

 

4.چرا فكر مي كني دوست داشتني نيستي؟ - يه مصداق بيار كه قابل درك بشه-

دوست‌داشتني بودن يا دوست‌داشته‌شدن قدم چندم يك حركت طولاني مدت است كه در دو حالت به وجود مي‌آيد: حادثه يا امتيازات خاص جلب كننده. من (صراحتاً و واقع‌بينانه) خوش تيپ نيستم (اعم از لباس و ظاهر و ...)، پولدار هم نيستم، كار و محيط كاري ثابتي هم ندارم، آدم مشهوري هم نيستم و خانواده‌ام هم همينطور. پس امتياز خاص جالب توجهي ندارم كه پايه ارتباطي شود كه منجر به دوست‌داشته‌شدن من بشود. تا به حال هم حادثه‌اي رخ نداده كه نهايتاً بر اساس روابط به وجود آمده بر اثر آن حادثه كسي دوست‌دار من بشود؛ يا حداقل من نديدم و متوجه نشدم يا طرفم نخواسته من ببينم و متوجه بشوم. پس مقدمه‌اي براي ارتباط وجود نداشته كه بخواهد نهايتاً منجر به دوست‌داشتن يا دوست‌داشته‌شدن بشود. دوست‌داشتني بودن تماماً از روي ظاهر يا حادثه نيست، اما ابتدايش آنجا است و بعداً با توجه به نحوه تفكرات و نگرش به دنيا عميق‌تر مي‌شود و البته ارتباطي مستقيم با توانايي‌ها و نحوه كاركرد افراد دارد. حداقل من خودم يك نفر آدم بيكار و آس و پاس را دوست نخواهم داشت. اينجا خانه از پاي‌بست ويران است!

 

5.فقط بخاطر اينكه از تو دوست داشتني تربود يا به خاطر چهرش از شانست راضي بودي؟ يعني فكر مي كني حضور ليلا در زندگي تو شانسي بوده؟ شانسي و بي علت ؟

من از شانسم راضي بودم چون كسي حاضر شده بود با تمام شرايطي كه در جواب سؤال قبل گفتم، براي مدتي مرا تحمل كند. آمدنش كاملاً با شانس بود. در باره علتش هم چيز زيادي نمي‌دانم، اما من از او چيزهاي زيادي ياد گرفتم.

 

6.چطوري اين سوال كه چطوري با اين اخلاقت – البته از قول خودت- تحملت مي كرده برات حل شده؟ اصلا چرا فكر مي كني تحملت مي كرده يا مي گفتن كه تحملت مي كنه؟

وقتي بي خبر رفت سؤالم حل شد. فهميدم بيشتر از اينها غيرقابل تحملم.

 

7.فكر مي كني اشكالش چيه اگر به همسر آيندت بگي كه يه همچين كسي بوده كه تو هنوز خاطراتش رو حفظ كردي و يه گوشه دلت نگهشون داشتي ؟ فكر مي كني اون خودش نمي تونه انتخاب كنه كه با اين موضوع چطوري برخورد كنه يا اينكه نمي تونه تصميم بگيره كه قيد تو رو بزنه يا واسه اين موضوع راهي داشته باشه؟؟؟ - جمله حتمي و اينجوري زور و اجبار رو القا مي كنه و منفيه، تو نبايد نتيجه بگيري من كه مي خونم بايد به اين نتيجه برسم-

8.چرا فكر مي كني اين بده كه كسي از روي تجربه ها و لحظه لحظه هاي زندگي گذشته اش بخواد انتظاراتش رو ترسيم كنه؟ -تو نبايد قضاوت كني بايد كاري كني كه من قضاوت كنم و به نتيجه اي كه تو مي خواي برسم-

10.چرا تو جاي همسر آيندت تصميم مي گيري كه تمام عمر زير سايه كسي زندگي كنه كه نديدتش؟ مگه تو مي خواي زير اين سايه نگهش داري؟-بازهم تو جاي من تصميم گرفتي-

11.چرا گفتي نمي خواي بجز ليلا مشكل ديگه اي براي زندگي آيندت بتراشي؟ مگه ليلا مشكل زندگي تو بود يا زندگي تو رو دچار مشكل كرد؟ مگه نگفتي كه حضورش و فكرش باعث انرژي و پيروزي و حس مثبت و تلاش در تو شده بوده؟؟؟؟ مگه نگفتي يه خاطره زيباست؟ - تناقض –

هر چهار سوال را با هم جواب مي‌دهم. براي كسي كه در آينده همسر من خواهد بود شايد هيچ مشكلي پيش نيايد، اصلاً ناراحت نشود و خيلي راحت با اين موضوع كنار بيايد. اما من نمي‌توانم كنار بيايم. دوست‌ندارم كسي كه حالا چيزي جز خاطره‌اي حتي خوب و دوست‌داشتني نيست، باعث شود زندگي من مقايسه‌اي بين امروز و ديروزم باشد و نتوانم فردايم را با فكري تازه و وجودي يگانه كه الآن با من زندگي مي‌كند بسازم. اين خيلي خوب است كه من زندگيم را از روي تجربه و لحظه‌هاي زندگي گذشته‌ام بسازم و انتظاراتم را شكل بدهم. اصولاً اين روش منطقي زندگي كسي است كه براي زمان ارزش قايل است. اما گيركردن در گرداب مقايسه اتفاق بدي است كه نبايد بيافتد. هر كس شاخصه‌هاي خودش را در زندگي دارد و نبايد هيچ كس با فرد ديگري مقايسه شود. همه بهترينند و هيچكس بد نيست. تصميم‌گيري در نوشته را قبول دارم و تمام سعيم هم در تمام نوشته‌هايم اين بوده كه خواننده نتيجه‌گيري كند، نوشته‌ام به گونه‌اي باشد تا با به تفكر انداختن ديگران نتيجه سازي شود؛ حتي آن نتيجه‌اي كه من با آن موافق نيستم. و اساساً به همين دليل نوشته‌هايم عموماً با سؤال آغاز شده و تقريباً هميشه سؤالات زيادي در آنها مطرح مي‌شود و كمتر به سؤالاتم جواب مي‌دهم.

9.چرا گفتي : "تازه ليلا هم زياد دختر نبود" ؟؟؟- فقط يه سوال و ابهام تو ذهن ايجاد مي كني و بعدش رهاش مي كني؟-

چون موهايش را پسرانه مي‌زد، پسرانه لباس مي‌پوشيد، مردانه كار مي‌كرد، مردانه حرف مي‌زد و كلاً ظرافت‌هاي زنانه‌اش كمتر بود. زياد دختر نبود. (البته طبق تعريف عرف بازار!)

12.چرا روحت رو بهش امانت دادي؟ مگه از اول مي دونستي كه مي خواي پس بگيري يا فكر مي كردي كه بهت پس مي ده ؟ - ؟؟ -

بالاخره هر رابطه‌اي يك نقطه پايان دارد؛ مرگ يا جدايي. پس در نهايت من و او بايد آنچه را به هم داده بوديم و لازمه ادامه زندگيمان بود به هم پس مي‌داديم. شايد من امانت ندادم، اما وقتي پس داد يا پس‌گرفتم شد امانتي.

13.مگه روحت رو با كلي خاطرات شيرين بهت پس نداد پس چرا وقتي رفت متوجه شدي كه روحت سرجاش نيست؟ مطمئني كه دلت رو پس داد و فقط خاطرات خوبش رو برات بجا نگذاشت؟ مطمئني كه دلت رو به عوض خاطرات خوب با خودش نبرد؟ -؟؟ -

جاي روح من پيش او بود و جاي دل او پيش من و قرار نبود كسي چيزي را پس بدهد يا پس بگيرد. اما وقتي رفت و من ديدم روحم پيش خودم است، فهميدم روحم سرجايش نيست. يعني پيش او نيست و پيش خودم است. پس روحم سرجايش نبود و تمام آن خاطرات روحم را راحت نمي‌كرد، چون روحم سرجايش نبود. (اينجا شكل كشيده بودم، حال نداشتم بگذارم اينجا، اما زيرش نوشته‌ام "الآن كه روحم پيش خودم است يعني سرجايش نيست")

14.چرا به غذا خوردنش گوش مي دادي؟ چرا نگاهش نمي كردي ؟ مگه نگفتي كه هيچوقت با هم تنها نشديد ، چرا يكبار نگاهش نكردي؟ - تو كه توي نگاه هاي اول مارك مانتوش رو و رنگ موهاش رو در ذهنت ثبت كردي چرا موقع شام نگاهش نكردي؟-

شام خوردن هميشه با نگاه كردن همراه است. يعني نمي‌شود شام بخوري و نگاه نكني. اما مي‌شود شام بخوري و گوش نكني. مي‌شود شام بخوري و حواست نباشد. من سعي داشتم بگويم در آن موقع حتي به او گوش هم مي‌كردم ولو اگر هيچ نمي‌خوردم. اما نتوانستم در نوشته‌ام درست توضيح دهم. مثل جاي روح من و دل او.

16.فكر مي كني تو اون رو گم كردي يا اون يهو غيب شد؟ مگه تو كاري كردي؟ - نقش تو اين وسط چي بوده!!! چرا غيب شده؟ ميشه رابطه انقدر نزديك باشه و دوطرف ندونن كه چرا يكيشون غيبش مي زنه؟؟!!!!!! –

راستش من او را گم كردم. وقتي مطلب را مي‌نوشتم يادم نبود از كي به ليلا فكر نكردم. يادم نيست از كي گم شد، گم كردم يا غيبش زد. فقط وقتي داشتم براي چندمين هزار بار قفل تلفنم را باز مي‌كردم يادم آمد او بود، اما الآن نيست. نوشتم و فكر كردم بلكه يادم بيايد چه شد، اما يادم نيامد.

19.چرا با ليلا واسه آينده نقشه كشيدي؟ اونم وقتي كه نمي دونستي دوستش داري يا نه، وقتي نمي دونستي دوستت داره يا نه؟ - تناقض –

نقشه كشيدن براي آينده هر وقتي ممكن است اتفاق بيافتد. البته برنامه‌ريزي اتفاق نيست. ما با هم براي آينده نقشه كشيديم. الآن او نيست. پس بخش‌هايي كه با او بود يا با كمك او، يا بايد عوض شود يا حذف. او براي نقشه‌كشيدن در مورد آينده به من كمك كرد. هر كس ديگري هم مي‌تواند كمك كند.

و نهايتاً اين جمله كه ليلا واقعي نيست و نبوده. يك تجربه‌ي نويسندگي است. همين. خلاصه‌اي از مطلبي كه هنوز از نظر خودم كامل نشده و كار دارد تا داستاني خواندني شود. اين داستان يك نمونه از مجموعه داستاني است كه به ناشر دادم تا شايد من هم كتاب‌دار شوم، اما اتفاقاتي افتاد كه مجموعه را براي ويرايش نهايي قبل از داوري ناشر، از او پس گرفتم.

شايد اگر توفيقي بود از ديگر داستان‌ها هم خلاصه تهيه كنم و اينجا منتشر كنم.

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 17:52 توسط مصطفي گازري |


اولين كسي كه مرا دوست داشت.

 

*****

 

هنوز هم مهمترين و پيچيده‌ترين چيزي كه مي‌توانم در مورد آن صحبت كنم دوست‌داشتن يا دوست‌داشته‌شدن است. اصلاً برايم قابل درك نيست. يعني چه كه فلاني من را دوست دارد؟!

 

*****

 

ليلا اولين كسي بود كه مرا دوست داشت. تا جاييكه مي‌توانست هميشه همراه من بود. تا وقتي با من بود، بزرگترين انگيزه‌اي بود كه داشتم و هميشه ناخواسته حتي از فكر كردن به ليلا انرژي مي‌گرفتم. از من كمي بلندتر، سفيدتر، با موهاي طلايي و چشم‌هاي نچندان بزرگ و قهوه‌اي، مثل چشم‌هاي خودم. ابروهاي بلند قهوه‌اي‌تر از موها و روشن‌تر از چشم‌هاش، با پيشاني بلند، تقريباً بلند. چهره‌اي كاملاً دوست‌داشتني و شيطان. خيلي شلوغتر و شيطان‌تر از خودم. و بايد اعتراف كنم ليلا از من خيلي خيلي دوست‌داشتني‌تر بود. اين موضوع رو هر كسي كه يكبار مي‌ديدش تصديق مي‌كرد و من به اين خاطر از شانسم راضي بودم. همه از اينكه ما با هم آشنا شده بوديم تعجب مي‌كردند. البته بيشتر از اينكه ليلا چطوري حاضر شده با من ادامه بده و عملاً دلش رو به چه چيزي خوش كرده؟ خيلي از دوست‌هامون مي‌گفتند، به ليلا مي‌گفتند "چجوري اونو با اون اخلاق بدش تحمل ميكني؟" البته اين براي خودم هم هنوز سؤاله كه اين اواخر كلاً حل شده.

يادم مي‌آيد كه قبل از آشنا شدن با ليلا اصلاً به اتفاق قايل نبودم. مصراً بر اين اعتقاد بودم كه بايد فقط خانواده‌ام كسي را انتخاب كنند و با او ازدواج كنم. فقط همين. و اصلاً به اين فكر نمي‌كردم كه مي‌شود اين وسط دلم را با كسي به اشتراك بگذارم. البته هنوز فكر مي‌كنم خاطرات ليلا در آينده تأثيرات خوبي در زندگيم نداشته باشد. به اين فكر مي‌كنم كه بعد از ليلا بالاخره ازدواج مي‌كنم و هنوز نمي‌دانم بعداً بايد با اين بخش دلم كه توسط ليلا اشغال شده چه كار كنم. بايد هميشه با خاطرات ليلا زندگي كنم، بايد به همسر آينده‌ام در همان جلسات ابتدايي آشنايي بگويم ليلا كي بود و من انتظاراتم چيست؟ بايد بگويم من قبل از ليلا هيچ تجربه‌اي از دخترها نداشتم. تازه ليلا هم زياد دختر نبود. حالا بعد از ديدن ليلا، نحوه زندگي و برخوردش با بقيه، انتظار دارم كه بقيه دخترها چطوري لباس بپوشند، چطوري حرف بزنند، چطوري بخندند يا چطوري مردهاي اطرافشان را اغوا بكنند، بعد چگونه به ماهرانه‌ترين روش با پشت دست به حساب دهن لعنتيشون برسند و همه چيز رو فقط فداي كسي كنند كه دوستش دارند. يعني به همسر آينده‌ام بگم "آهاي خانوم، من يك مدل قبلي از شما خانوم‌ها در ذهنم دارم كه اسمش ليلا است و دوست دارم جناب عالي از اون كمتر نباشي اگر بيشتر نيستي اگر دوست داري من دائم به فكر تو باشم نه ليلا" يعني ايشون بايد تمام عمر زير سايه كسي زندگي كنه كه اصلاً او را نديده؛ و اين بسيار بده. اما اين اتفاقي است كه افتاده و من يا تمام افرادي كه در اين مورد، اين نوع ارتباط را با من دارند بايد در اطرافش توجيه باشند. بعد از ليلا سراغ دختر ديگري نرفتم، هنوز، شايد هم هيچ وقت اين مدلي نرم، چون نه مي‌خواهم تجربه‌هاي زيباي قبليم را خدشه‌دار كنم يا خراب و هم نمي‌خواهم بجز ليلا مشكل ديگري براي زندگي آينده‌ام بتراشم.

اما ليلا خاطره بسيار زيبايي است. خاطره‌اي كه اصلاً دلم نمي‌‌خواهد هيچ‌وقت يادم برود، مخصوصاً خنده‌هاش. هنوز حاضرم خيلي كارها رو انجام بدم كه شايد احمقانه باشند، اما موجب مي‌شوند بازهم صورت خندونش رو ببينم و شايد حاضرم تا انتهاي حماقت برم تا بازهم با بيشترين سر و صدا، بالا و پايين بپرد و با تكان دادن دست‌هاش برايم شكلك درآورده و بخندد. هنوز حاضرم براي اينكه بگويد "به تو افتخار مي‌كنم" از سبلان بالا برم يا براي خريدن يك دانه سيب دماوندي تا دماوند بروم و برگردم، فقط براي يك سيب. شايد در آن دوران ليلا همه چيز من بود. ليلا تمام تجربه‌هايي بود كه از آن مي‌ترسيدم؛ هرچند كه هيچ‌وقت با هم تنها نشديم؛ اما من روح عريانم را دو دستي به ليلا دادم و ليلا ثابت كرد بهترين امانت‌داري است كه تا كنون ديده‌ام. روحم را با كلي خاطره‌ي شيرين پسم داد كه بر سردر روانم بياويزم، به نشانه افتخار و عمري كه ناراحت نيستم با ليلا گذراندم. اما من دلش را خوب نگه نداشتم كه ناگهان ناپديد شد. فقط متوجه شدم روحم سرجايش نيست. جاي دل ليلاست كه هميشه همراه من بود، و ليلا ديگر نبود، رفته بود بدون هيچ اثري يا رد پايي.

آشناييمان خيلي ساده‌تر از اينها بود. كاملاً منطقي بود والبته صرفاً تصادفي. چند بار در پياده‌رو از روبه‌روي هم گذشته بوديم؟ نمي‌دانم! و در همان لحظات كوتاه رد شدن از كنار هم اشتراكاتمان بيتر ديده مي‌شد؟ شايد! هر وقت من لباسم رسمي بود، ليلا هم رسمي بود. هر وقت من رنگي بودم ليلا هم رنگي بود. يادم مي‌آيد براي مدت دو هفته از كنار هم گذشتيم. برايم خيلي جالب بود كه تغييرات زماني كار ليلا مثل بيكاري‌هاي من بود و آن پياده‌رو، آن چند متر اعجاب‌انگيز هميشه ما را كنار هم قرار مي‌داد. اعتراف مي‌كنم چنان اين اتفاق و بيشتر ليلا برايم جالب بود كه هر وقت از آن سوي خيابان رد مي‌شدم، به اين پياده‌رو مي‌آمدم تا بلكه ليلا را ببينم و هر بار نمي‌شد. انگار فقط وقتي خود را ناخودآگاه در آن قسمت خيابان مي‌يافتم، مي‌توانستم ليلا را ببينم و اين برايم هيجاني وصف‌ناشدني بود. انرژي كه درونم سرازير مي‌كرد حتي از پنچ توربو شارژر و صداي يك موتور 16 سيلندر هم بيشتر بود. بيشتر از تمام تكنولوژي دنياي خودرو براي جذاب بود. و ليلا تنها كسي بود كه در مورد ماشين با هم حرف مي‌زديم. اما من شروع نكردم. ليلا بود كه اولين بار ايستاد و ايستادنش باعث شد من هم از كنارش نگذرم و بايستم و نگاهش كنم. چنان ناگهاني كه پياده‌اي به من خورد و صداي چند نفر از ايستادن ما به اعتراض درآمد. آن روز يك مانتوي سبز زارا پوشيده بود با روسري صورتي-قرمز بلك‌بري، شلوار لي و كفش‌هاي كتاني و من هم پيراهن كرم-سفيد بنتون، شلوار لي و كفش كتاني. من داشتم ليلا را نگاه مي‌كردم، چشم‌هايش را، و اصلاً حواسم نبود كي گفت: شما ----  چايي مي‌خوري؟

با تأخير جواب دادم: بله؟!

- چايي مي‌خوري؟

- نه!

و تغيير چهره ليلا ديدني بود. البته زياد غير مترقبه نبود. براي اولين بار و شايد آخرين بار در عمرم نمي‌دونم چي شد يكدفعه گفتم: من اصلاً چايي نمي‌خورم، شما كافي‌شاپ خوب مي‌شناسيد كه من قهوه بخورم؟

- آره، مي‌ياي؟

- البته از همراهي شما بسيار خوشحال مي‌شم.

دنبالش رفتم. باورم نمي‌شد كه با يك دختر خانم در خيابان راه مي‌روم. من با ليلا نمي‌رفتم، فقط دنبالش مي‌رفتم. سالن كافي‌شاپ بزرگ بود و با توجه به بخشي كه چراغ‌هاش خاموش بود مي‌شد حدس زد اينجا رستوران است. ميز چهار نفره بود و ما روبه‌روي هم نشستيم.

گفتم: سلام.

- سلام.

- من مصطفي هستم.

- خوشوقتم؟!

- بستگي به خودت داره كه چطوري فكر كني، يا بستگي به من داره كه چطوري باشم؟!

- من بد فكر نمي‌كنم.

- منم قابل تحملم.

- پس خوشوقتم.

- پس خوشوقتيم.

- من اشتباه مي‌كنم يا ما واقعاً در اين چند روز گذشته هم رو زياد ديديم؟

- نه كاملاً درست فكر مي‌كني، براي من هم خيلي جالبه.

و اين ابتداي اتفاقي بود كه افتاد. از اين به بعد قرارمان هرجا كه شد و در اولين فرصت بود. جالب‌تر اينجاست كه من تولد ليلا را نمي‌دانستم و نمي‌دانم، اما ليلا مي‌دانست و حداكثر تا ساعت 8 صبح به من تبريك مي‌گفت. يك اعتراف ديگه، اون دوران تنها موقعي بود كه هر روز صبح زود بدون مشكل از خواب بيدار مي‌شدم چون ليلا سحرخيز بود. هميشه اول ليلا تبريك مي‌گفت. مهم نبود چه اتفاقي افتاده يا چه مناسبتي بوده. ليلا اول تبريك مي‌گفت. بايد اعتراف كنم در تمام طول آن تجربه خوشحال بودن ليلا تنها انگيزه‌ام بود. از كنكور، از درس‌خواندن، از نمره گرفتن، از جنگيدن يا صلح‌كردن. فقط خنديدن ليلا نمايش رضايت من از جريان واقع شده بود. راه رفتن با ليلا، بيرون رفتن با ليلا و حتي فكر كردن به ليلا بهترين بهانه براي جداشدن از اين دنيا بود و احساس رضايت ليلا بهترين نتيجه براي كارهايم. من غذا خوردن ليلا را خيلي دوست‌داشتم. بارها شده بود موقع شام فقط ساكت مي‌نشستم و به غذا خوردن ليلا گوش مي‌دادم. او هميشه حرف براي زدن داشت و هميشه آمادگي براي كوش كردن. من سير مي‌شدم و ليلا بازهم اعتراض مي‌كرد "هيچي نخوردي" و من تكرار مي‌كردم "شام امشب از هميشه خوش‌مزه‌تر بود"

ليلا مرا دوست داشت؟ نمي‌دانم! هيچ وقت ازش نپرسيدم. شايد بله! چون من اينطوري دوست دارم و ترجيح مي‌دهم. يا شايد هيچ وقت ازش نپرسيده چون جرأتش را نداشتم. مثل هميشه از "نه" شنيدن مي‌ترسيدم. و اين "نه" شايد گرانتر از همه "نه"هاي ديگر برايم آب مي‌خورد. من ليلا را دوست داشتم؟ اين را هم نمي‌دانم! از خودم هم نپرسيدم. شايد چون بازهم از "نه" شنيدن مي‌ترسيدم.

ليلا كي آمد؟ نمي‌دانم!

چه كسي نام ليلا را ليلا گذاشت؟ نمي‌دانم!

چه شد كه آمد؟ نمي‌دانم!

چه شد كه رفت؟ نمي‌دانم!

كي رفت؟ نمي‌دانم!

من دوست داشتم كه ليلا بماند؟ اين را هم نمي‌دانم!

فقط مي‌دانم وقتي ليلا بود، زندگي طور ديگري بود. بيشتر مي‌جنگيدم، بيشتر پيروز مي‌شدم، شكست هم بيشتر مي‌خوردم. از وقتي رفته كمتر مي‌جنگم، اصلاً پيروز نمي‌شوم و فقط شكست مي‌خورم و بر خلاف گذشته‌ي با ليلا، شكست‌هايم برايم درس نيستند، فقط قدمهايي هستند به طرف پوچي و نابودي. مي‌دانم اسمش هنوز گذرواژه تلفن همراهم است. مي‌دانم اسمش، تكرار اسمش و فكر كردن به نامش بيشتر از هزاران توربو و تمام ارتعاشات يك موتور 50 سيلندر اعماق روحم را به لرزش درمي‌آورد. شايد ليلا را پشت كنكور فوق ليسانس گم كردم. شايد ليلا را در بيكاري‌هاي سربازيم گم كردم. شايد ليلا را در عدم مبارزه با تفكرات و عقايد خانواده‌ام گم كردم. شايد ليلا را در اثر عدم جاه‌طلبيم براي بدست آوردن مدارج بالاتر گم كردم. يا شايد ليلا رفت چون مرا دوست نداشت. يا من نتوانستم به ليلا بگويم چقدر دوستش داشتم، اگر داشتم. شايد ليلا رفت چون من تلاش مي‌كردم براي همه مصطفيِ دوست داشتني باشم، بنابراين همه مرا كمتر دوست داشتند از وقتيكه اگر فقط مي‌خواستم يك نفر را راضي كنم. يادم نمي‌رود كه هروقت خنديديم با هم بوديم و هر وقت گريه كردم پيش ليلا بود. با هم سير شديم و گرسنه مانديم و براي آينده نقشه كشيديم. شايد ليلا رفت فقط چون من يك سؤال را نپرسيدم، ما هم را دوست داشتيم؟

+ نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 9:42 توسط مصطفي گازري |

اعتراف

اين روزها خيلي چيزها دارد بي‌معني مي‌شود.

اين روزها خيلي دوست‌ها از هم مي‌رنجند.

اين روزها خيلي‌ها فحش مي‌خورند.

اين روزها هيچ‌كس به حرف‌هاي ديگران گوش نمي‌كند.

اين روزها شايد حتي براي كم كردن روي ديگران حاضر باشيم از روي اعتقادات خودمان بگذريم.

اين روزها شايد هيچ‌وقت تمام نشود.

اين روزها شايد همه دارند اشتباه مي‌كنند.

اين روزها از زندگي به شهر من خوش نمي‌گذرد.

اين روزها از زندگي به من هم خوش نمي‌گذرد.

اين روزها حتي شايد تصميم گرفتن خيلي دشوار است.

اين روزها شايد متهم‌كردن ديگران خيلي آسان‌تر شده.

اين روزها شايد دل‌هايمان بيشتر از هميشه از هم دور است.

اين روزها شايد بيشتر از هميشه در ميان دوستان خود تنها هستم.

اين روزها شايد بيشتر از هر وقت ديگر به دوستانم فكر مي‌كنم.

اين روزها شايد بيشتر از تمام زمان‌هاي گذشته حواسم پرت مي‌شود.

اين روزها شايد بيشتر از هميشه دلم مي‌خواهد سربازي تمام نمي‌شد.

اين روزها شايد بيشتر از هميشه دلم مي‌خواهد فرصت سربازي داشته باشم.

اين روزها شايد بيشتر از هميشه به فكر اين هستم كه استفاده‌ام چيست.

اين روزها بيشتر از هميشه به اين فكر مي‌كنم كه چرا تغيير را دوست نداريم.

اين روزها بيشتر از هميشه به اين فكر مي‌كنم كه تغيير سخت‌ترين كار دنيا است، اما از همه شعارهاي دنيا فريبنده‌تر است.

اين روزها بيشتر از قبل در اين انديشه‌ام كه واقعاً ارزش فكر آدمي چقدر است.

اين روزها بيشتر از قبل در اين فكرم كه چرا من مثل مردم نمي‌توانم خودم را بر ديگران ترجيح دهم.

اين روزها بيشتر از قبل از گردش افكار و مواضعم ناراحت مي‌شوم تا عصبانيت بقيه را تحمل‌پذيرتر كنم.

اين روزها بيشتر از قبل با خودم حرف مي‌زنم.

اين روزها بيشتر از قبل براي خودم سخنراني مي‌كنم.

اين روزها بيشتر از قبل تنهايي را دوست دارم.

اين روزها بيشتر از قبل به دنبال راهي هستم تا از تنهايي فرار كنم.

اين روزها بيشتر از قبل به ياد مرگ هستم.

اين روزها ديگران مرا به چشمي متفاوت نگاه مي‌كنند.

اين روزها ديگران توقعي بيشتر از من دارند.

اين روزها ديگران كمتر به حرف‌هاي من گوش مي‌كنند.

اين روزها ديگران كمتر بهانه‌هاي من را مي‌پذيرند.

اين روزها ديگران كمتر استقلال من را رعايت مي‌كنند.

اين روزها ديگران بيشتر به هم فحش مي‌دهند.

اين روزها ديگران بيشتر با هم نامهربان شده‌اند.

اين روزها ديگران كمتر وسط ميدان جنگ مي‌ايستند و به اطرافشان عاقلانه نگاه مي‌كنند.

اين روزها ديگران كمتر به آزادي‌هاي هم احترام مي‌گذارند.

اين روزها ما با هم نامهربانتر شده‌ايم.

اين روزها ما عاشق هم نيستيم.

اين روزها ما دلمان براي ايران كمتر مي‌تپد.

اين روزها ما اصلاً ابايي نداريم كه با هم مخالفت كنيم.

اين روزها ما انگار براي هم هيچ احترامي قايل نيستيم.

اين روزها ما انگار براي خودمان هم هيچ احترامي قايل نيستيم.

اين روزها ما براي خطاب ديگران فراتر از تمام مرزهاي ايراني بودن مي‌رويم.

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او مي‌گفت "آقاي كارتر"

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او هميشه اول خوبي‌ها را مي‌ديد.

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او بديهي‌ها را در دلش نگه مي‌داشت.

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او اعتقاد راسخي به ماوراءالطبيعه داشت.

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او مي‌گفت با هم برادر باشيد، شما را چه شده است.

اين روزها ما از امام دم مي‌زنيم اما يادمان مي‌رود او از طرف پروردگارمان يادآوري كرد كه "حب الدنيا رأس كل خطيئه"

اين روزها ما براي هم شعر مي‌سازيم و بلند و بلند براي به سخره گرفتن هم آنرا فرياد مي‌كنيم.

اين روزها ما يادمان رفته كه خدا و دين از هم جدا نيستند.

اين روزها ما يادمان رفته كه دين يك بسته پيشنهادي نيست.

اين روزها ما يادمان رفته كه همه گفتيم "بلي"

اين روزها ما كمتر به ياد مرگ مي‌افتيم.

اين روزها ما كمتر احساس نزديكي به خدا مي‌كنيم.

اين روزها ما كمتر يادمان مي‌ايد كه قبلاً چه كرده‌ايم.

اين روزها ما بيشتر چشمانمان را مي‌بنديم و بنده حرف ديگران هستيم.

اين روزها ما بيشتر با هم از در ناسزگاري بيرون مي‌آييم.

اين روزها ما خيلي راحت‌تر هم را مرزبندي مي‌كنيم.

اين روزها ما خيلي سخت‌تر مرزهاي بينمان را در مي‌نورديم.

اين روزها ما خيلي ساده‌تر هم را از مرزهاي وجودمان بيرون مي‌كنيم.

اين روزها ما خيلي بيشتر دورادور هم را مي‌پاييم.

اين روزها ما هر روز صبح با عينك از خواب بيدار مي‌شويم.

اين روزها ما كمتر عينك‌هايمان را از چشم‌هامان مي‌گيريم.

اين روزها ما كمتر فرصت داريم تا حداقل دستمالي به شيشه‌هاي جلوي چشمانمان بكشيم.

اين روزها ما بيشتر قانون مي‌خوانيم.

اين روزها ما بيشتر قانون مي‌دانيم.

اين روزها ما بيشتر از قانون فرار مي‌كنيم.

اين روزها ما حتي از سرگرمي‌هايمان هم لذت نمي‌بريم.

اين روزها ما خيابان را بر سر سفره كشيده‌ايم.

اين روزها ما يادمان رفته بركت خدا حرمت دارد.

اين روزها ما يادمان رفته خيابان، خيابان است، خانه‌، خانه.

اين روزها ما يادمان رفته هرچند ظاهرمان مدرن است، اما همان خانواده‌هاي سنتي هستيم.

اين روزها ما يادمان رفته كه احترام بزرگترها واجب است.

اين روزها ما يادمان رفته كه حق نداريم به كسي توهين كنيم.

اين روزها ما يادمان رفته كه صبح‌ها آيت‌الكرسي بخوانيم.

اين روزها ما يادمان رفته نان و پنيرك بخوريم.

اين روزها ما يادمان رفته "آري، آري، جان خود در تير كرد آرش" نه "آري، آري، جان خود در تير كرد آرش"

اين روزها ما يادمان رفته سلام چه مزه‌اي داشت.

اين ما يادمان رفته كه سلام نام خدا است.

اين روزها ما يادمان رفته پيمانه همه چيز نيست، ترازو مهم است.

اين روزها ما يادمان رفته از آينده چي مي‌خواهيم.

اين روزها به ما ياد داده‌آند، آفتاب مضر است. كرم ضد آفتاب بزنيد.

اين روزها به ما ياد داده‌آند عينك سياه به چشم بزنيم، تا همه جا را سياه ببينيم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند سياهي‌ها را رنگ سفيد بزنيم.

اين روزها به ما ياد داده‌‌اند هرچه سفيد بود قابل قبول است.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه اين رنگ‌ها هستند كه به مردم هويت مي‌بخشند.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه وجه تشابه آدم‌ها هم رنگ آنها است.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه سبز يعني دوست، قرمز يعني دشمن.

اين روزها به ما ياد داده‌اند فكر نكنيم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه از فكرمان استفاده نكنيم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه آدم مهم كسي است كه سرش شلوغ است.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه كسي كه سرش شلوغ شد، بايد كعبه آمال ديگران باشد.

اين روزها به ما ياد داده‌اند به هموطن خود اعتماد نكنيم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه با مشكلات خودمان، مشكلات ديگران را فراموش كنيم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه حل مشكلات ديگران را اندوخته دنيايي خودمان بدانيم.

اين روزها به ما ياد داده‌‌اند كه راه رسيدن به هدف تباني است.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه كار مال خر است.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه با هم به او بخنديم.

اين روزها به ما ياد داده‌اند كه ديگران براي ما كاري كردند تا براي آنها جبران كنيم.

اين روزها توجيهاتمان براي هم خنده‌دار شده.

اين روزها اصلاً يادمان رفته به هم گوش كنيم.

اين روزها يادمان رفته سنگ صبور چيست.

اين روزها يادمان رفته سنگ صبور كيست.

اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم به آزادي كسي تجاوز كنيم بايد از او اجازه بگيريم.

اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم آزادي كسي را غصب كنيم بايد تاوان بدهيم.

اين روزها يادمان رفته اگر بخواهيم پرواز كنيم بايد اول راه‌رفتن را بياموزيم.

اين روزها يادمان رفته اگر پير شديم، پرواز را بايد به جوان‌ها بسپاريم.

اين روزها يادمان رفته مردم مي‌خواهند بخوابند.

اين روزها يادمان رفته مردم مي‌خواند آرام زندگي كنند.

اين روزها يادمان رفته مردم دوست‌دارند آرامش حاكم باشد.

اين روزها يادمان رفته مردم حق دارند بر خلاف ما فكر كنند.

اين روزها يادمان رفته قانون تنها يك بند و تبصره نيست.

اين روزها يادمان رفته قانون بادمجان است، هر طرفش را كه بخواهي مي‌تواني سرخ كني!

اين روزها يادمان رفته كه تفاوت قانون و تفكر ما چيست.

اين روزها يادمان رفته كه آخرين باري كه گفتيم من مي‌گويم، من مي‌خواهم و ... كي بوده.

اين روزها يادمان رفته بپرسيم تو مي‌خواهي؟

اين روزها يادمان رفته مردم خودشان قدرت تصميم‌گيري دارند.

اين روزها يادمان رفته مسجد خانه خداست.

اين روزها يادمان رفته كه تاريخ حافظه‌اي بي‌اندازه دارد.

اين روزها يادمان رفته كه تاريخ فراموش نمي‌كند، اما ما فراموش مي‌شويم.

اين روزها يادمان رفته دريا چرا لذت‌بخش بود.

اين روزها يادمان رفته مردم چقدر به هم وابسته‌اند.

اين روزها يادمان رفته كه اعمالمان بازتاب دارد.

اين روزها يادمان رفته ما هم مي‌خوابيم. ما هم مي‌ميريم.

اين روزها يادمان رفته آسمان شهرمان خاكستري شده.

اين روزها نمي‌دانيم ما آسمان را خاكستري مي‌بينيم، يا يادمان رفته عينكمان دودي است.

اين روزها نمي‌دانيم مردم چه مي‌گويند.

اين روزها نمي‌دانيم مردم چه مي‌خواهند.

اين روزها نمي‌دانيم سرنوشتمان بايد چه رنگي باشد.

اين روزها نمي‌دانيم مي‌خواهيم چه كنيم!

اين روزها قانون را قبول داريم، اما موصوب آنرا نه.

اين روزها قانون را مي‌خوانيم، اما براي تفريح.

اين روزها قانون را حفظ مي‌كنيم، نه براي دفاع، بلكه براي حمله.

اين روزها قانون را بازي مي‌كنيم تا اجرا.

اين روزها سياست‌مداران را راستگو مي‌دانيم.

اين روزها دشمنان را دوست مي‌دانيم.

اين روزها به هم مي‌خنديم.

اين روزها بيشتر با بقيه در دلمان صحبت مي‌كنيم تا بر لبانمان.

اين روزها ايراد مردم را مي‌بينيم.

اين روزها خوبي‌هاي ديگران را پنهان مي‌كنيم.

اين روزها روزهاي عجيبي است!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:23 توسط مصطفي گازري |

با او چه كرديم؟

تأثير زندگي ما آدمها بر هم چيست؟ يعني ما وقتي كاري را به نحوي انجام مي‌دهيم و نه به طريقي ديگر، بجز تغييراتي كه زندگي خود ما ايجاد مي‌شود، در زندگي افراد ديگري كه مي‌شناسيم يا نمي‌شناسيم چه تغييراتي ايجاد مي‌شود؟ اصلاً مي‌شود اين تأثيرات را به تمام افعالي كه انجام مي‌دهيم نسبت دهيم؟ يا بايد بگوييم بعضي كارهايي كه انجام مي‌دهيم به صورت غير مستقيم بر زندگي ديگران تأثير مي‌گذارد. مثلاً تند رانندگي كردن من فقط در زندگي خودم تأثر مي‌گذارد؟ نه! با اطمينان زياد مي‌گويم نه! از تصادفات رانندگي بر اثر سرعت زياد يا بي‌توجهي كه بگذريم، حتي من اگر در جاده‌اي تنهاي تنها تند رانندگي كنم يا آرام، كارم بر زندگي چه كساني تأثير مي‌گذارد؟ اگر اتفاقي بيافتد، مادرم، پدرم، برادرم يا خواهرم، همسرم، دوستان نزديكم و ... تمام كساني كه من براي آنها مهم هستم (معيارم آدمهايي است كه اگر ديركنم يا مدتي از من خبري نباشد حداقل سعي مي‌كنند با تلفن از احوالم با خبر شوند) از اين واقعه تأثير مي‌پذيرند. اما آيا لايه‌هاي ديگري هم وجود دارد؟ شق ديگر ماجرا اين است كه اتفاقي نيافتد و من به سلامت به مقصدم برسم؛ از كنار يك ماشين پنچر به رانندگي يك خانم بگذرم و به خاطر عجله‌ام نتوانم به او كمك كنم، ماشينم را پارك كنم و به جلسه‌ام به موقع برسم. خوب ظاهراً هيچ‌كس تأثيري لز كار من نديد. بله، براي آدمهايي كه من مي‌بينمشان و مي‌شناسمشان هيچ اتفاقي نيافتاد. آيا اين پايان ماجرا است؟ مسلماً نه! بياييد به همراه من به جلسه نرويم، در خيابان و در پياده‌رو كنار ماشين من بياستيم و ببينيم در خيابان چه اتفاقي مي‌افتد. 10 ثانيه بعد از رفتن من ماشين ديگري مي‌رسد كه با اضطراب زياد دنبال جاي پارك است. خوب من آخرين جاي پارك را پر كردم. او جايي ندارد و به جلسه‌اش دير مي‌رسد و تمام زندگيش را مي‌بازد. به همين سادگي! حالا اگر من كمي آهسته‌تر مي‌آمدم و او جاي من پارك مي‌كرد چه اتفاقي ميافتاد؟ شايد اصلاً جاي پارك را كس ديگري اشغال مي‌كرد. يا شايد اگر تندتر مي‌آمدم؛ مي‌توانستم به آن خانم كمك كنم و مشكل لاينحل او را حل كنم يا شايد زندگي او را نجات دهم، در عن اينكه به خاطر اشغال بودن پارك، زندگي كس ديگري را از بين برده بودم.

همه اين اتفاقات قابل تصور است و زيبايي زندگي هم در همين است، غير قابل اندازه‌گيري و پيش‌بيني (نمي‌گويم پيش‌گويي كه فرق اين دو را به خوب مي‌دانيم) است. من، شما و يا هيچ‌كس ديگر نمي‌تواند در مورد وقايع زندگي با قطعيت كامل اظهار نظر كند و اين خاصيت ما و زندگي است. شايد تنها معيار ما براي اتفاقاتي كه مي‌افتد سود و زيان مقطعي خودمان است. و در اين ميان گاه چندين سال هم تبديل به مقطع مي‌شود. و در بين تمام اين اتفاقات و برو و بياها جاي خدا و خواست او كجا است. (فرض مي‌كنم هر دو به خدا معتقديم) من به قضا و قدر الهي معتقدم. با اين رويكرد چگونه بايد اتفاقات اطرافمان را توضيح دهيم؟

يك مثال (و صد البته در هر دو مورد رويم به ديوار) من توپ فوتبالمان را وسط بازي شوط كردم، خورد به شيشه پنجره خانه شما و تكه‌اي شيشه شما را كور كرد. يا شما با ماشين سر چهاراه تند پيچيديد و همسر و فرزندان من را زيرگرفته و كشتيد؛ در هر دو حالت ما زندگي هم را لج كرديم اما در عين حال راهي براي بازگشت براي هم گذاشته‌ايم. تقصر مقصران حادثه معلوم و مشخص است و حتي در قانون مجازاتمان هم معلوم شده، اما آيا واقعاً اين پايان كار است؟ زاويه ديدمان را عوض كنيم، بنشينيم در قايق خواست خداوند در رودخانه خروشان زندگي و از اين زاويه به ماجرا نگاه كنيم كه من يا شما كاري كرده‌اين كه تأثير خاصي در زندگي هم بگذاريم و ناچار به انجام اين كار بوديم. قضا و قدر هميشه بحث پيچيده‌اي بوده و همينقدر بيشتر به اين بحث من ارتباط ندارد.

نمي‌دانم چرا مردم به اندازه‌اي كه به مرگ نزديك مي‌شوند، ياد خدا در دلشان زنده مي‌شود. مرگ يعني خارج شدن زندگي از كنترل آدمها. و البته آدمها يادشان رفته كه بر زندگي كنترلي ندارند. اما فقط احساسش هم اصمينان‌بخش و امنيت آفرين است. ولي من فكر مي‌كنم لذت زندگي در همين عدم كنترل‌ها است. فكر كرن به احتمالات وشرايط آدمها را محتاط مي‌كند، و شايد بزرگترها براي همين محتاطتر هستند چون تمام بيشتر جوانب قضيه را مي‌بينند و بعد تصميم مي‌گيرند؛ اما جوانان نه، و بر هيچكدام هم نمي‌توان خرده گرفت. مي‌دانيد چرا جوانان بيشتر بليط بخت‌آزمايي مي‌خرند؟ آنها مي‌دانند كه احتمال پيروزي يك به سي و چند ميليون است، اما براي همين شانس هم ارزش قايلند. به خاطر همين از لحظات عمرشان لذت مي‌برند.

تند رانندگي كردن لذت‌بخش است چون كنترل عادي را از دست خارج مي‌كند. اين زيباس نه هراسناك و من نمي‌فهمم چرا آدمها از اين مي‌ترسند كه كنترل از دستشان خارج شود.

فيلم 21 گرم را مي‌ديدم. در انتهاي فيلم جملات بسيار زيبايي در باره زندگي و ارزش جان آدمها بيان مي‌شود كه بعداً عيناً نقل مي‌كنم. مي‌گويد همه مردم به هنگام مردن 21 گرم وزن كم مي‌كنند. اگر ايم مسئله توجيه پزشكي داشته باشد يا نه، مي‌توان فرض كرد كه روح آدم هم وزن دارد، مي‌شود اندازه‌اش گرفت، پس مي‌توان آنرا ارزش گذاري مادي كرد. يا زندگي را وزن كرد و مرگ را معادل سازي كرد؟ همه مي‌"ويند ارزش زندگيشان بيشتر از حد تصور است، من مي‌"ويم ارزش مرگ من چقدر است؟ آيا اگر مرگ را بدست‌آمدني بدانيم، نبايد در مقابل آن چيزي بپردازيم. همه ما در مقابل آن جانمام را مي‌دهيم، پس حداقل ارزش مرگ به اندازه زندگي ماست. 21 گرم وزن چند سكه، يك مرغ مگس‌خوار يا يك بسته شكلات است. من ترجيح مي‌دهم شكلات باشد، چون شيرين است و كام همه را شيرين مي‌كند. آيا مي‌›وان مرگ را دوست داشت و از آن لذت برد؟ بله! خداي ما زيباست و هرچه آفريده زيبا آفريده، حتي مرگ!

فكر مي‌كنيد وقتي مردي و از دايره زمان و مكان خارج شديد بتوانيد تمام تأثيرات افعال خود بر جهان و جهانيان را ببينيد؟ فكر مي‌كنيد اگر به ما مي‌گفتند اين اتفاق افتاد چون ... يا آن اتفاق نيافتاد چون ... زندگي چگونه مي‌شد؟ آيا مي‌توانستيم راحت‌تر مشكلات آنرا تحمل كنيم يا فقط مي‌نشستيم و بازهم بزاي فرصت‌هاي از دست رفته حسرت مي‌خورديم؟ شايد من هم مثل شما از وضعيت كنوني زندگيم راضي نباشم، اما آنرا دوست دارم يا بايد دوست‌داشته باشم چون ...

How many lives do we live?

How many times do we die?

They say we all lose 21 grams

At the exact moment of our death.

Everyone

And how much fits into 21 grams?

How much is lost?

When do we lose 12 grams?

How much goes with them?

How much is gained?

How much is gained?

Twenty-one grams

The weight of stack of fine nickels.

The weight of a hummingbird.

A chocolate bar

How much did 21 grams weight?

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 16:49 توسط مصطفي گازري |

سلام،

من كتاب داستان‌هاي 55 كلمه‌اي را نزديك دو سال پيش خواندم. داستان‌هاي كوتاه يا بهتر بگم بسيار كوتاهي هستند كه فقط از 55 كلمه تشكيل شده‌اند. واقعاً جالب و خواندني هستند. كتاب با نام اصلي the world’s shortest stories (Steve moss) ترجمه خانم گيتا گرگاني است و انتشارات كاروان آن را چاپ كرده است كه البته در شناسنامه كتاب ذكر شده كه اين داستان‌‌ها قبلاً توسط ديگر ناشران به چاپ رسيده است. در صفحه در باره كتاب نوشته <فقط يكي از داستان‌ها را بخوانيد. بعد سعي كنيد كتاب را ببنديد و از خواندن بقيه داستان‌ها صرف‌نظر كنيد، نمي‌توانيد!> "بارنابي كونراد"

در اين مدت كتاب را به چند نفر ديگر پيشنهاد كردم و احساس آنها نيز شبيه من بود. ديروز دنبال كتاب ديگري در كتابخانه‌ام مي‌گشتم كه دوباره چشمم به كتاب افتاد و دوباره آن را كامل خواندم! پيشنهاد مي‌كنم آن را بخوانيد.

<هديه‌اي بي‌نظير براي آنهايي كه ادعا مي‌كنند كه گرفتارتر از آن هستند كه بتوانند وقتي را براي مطالعه اختصاص دهند. اين داستان‌ها مثل ساندويچ‌هاي كوچك هستند ... غير قابل مقاومت‌اند> "سوگرفتون"

اما من چند داستان را انتخاب كردم كه آنها را به مرور براي شما نقل مي‌كنم.

Bedtime Story

“Careful honey, it’s loaded” he said, re-entering the bedroom.

Her back rested against the headboard.

“Is this for your wife?”

“No, too chancy, I’m hiring a professional”

“How about me?”

He smirked. “Cute, but how’d be dump enough to hire a lady hit man?”

She wet her lips, sighting along the barrel.

“Your wife”

Jeffrey Whitmore

قصه شب

مرد موقع برگشتن به اتاق خواب گفت:" مواظب‌باش عزيزم، اسلحه پر است"

زن كه به پشتي تخت تكيه داده بود گفت:" اين را براي زنت گرفتي؟"

"نه، خيلي خطرناك است. مي‌خواهم يك حرفه‌اي استخدام كنم"

"من چطورم؟"

مرد پوزخندي زد:" بامزه‌است، اما كدام احمقي براي آدم‌كشتن يك زن استخدام مي‌كند؟"

زن لب‌هايش را مرطوب كرد، لوله اسلحه را به طرف مرد گرفت.

"زن تو"

جفري وايت‌مور

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:28 توسط مصطفي گازري |